گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره شصت و سوم


خوب و بدش باشد پای خودمان

 

بعد از این خوب و بدش باشد پای خودمان

انتخابی است که کردیم برای خودمان

این وآن هیچ مهم نیست که چه فکری بکنند

غم نداریم بزرگ است خدای خودمان

بی خیال همه با فلسفه اشان خوش باشند

خودمان آیینه هستیم برای خودمان

ما دو رودیم که حالا سره دریا داریم

دو مسافر همه در آب و هوای خودمان

احتیاجی به در و دشت نداریم اگر

رو به هم باز شود پنجره های خودمان

درد اگر هست برای دل هم میگوییم

در وجود خودمان هست دوای خودمان

دوست داریم که نفهمند.. بیا بعد از این

خودمان شعر بخوانیم برای خودمان

 

تو را دوست دارم

 

 من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم ؛ تو را دوست دارم

نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم : تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد همآواز با ما :

تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم

قیصر امین پور

 

عشق یعنی خاطرات بی غبار

 

عشق یعنی خاطرات بی غبار

دفتری از شعر و از عطر بهار

عشق یعنی یک تمنا , یک نیاز

زمزمه از عاشقی با سوز و ساز

عشق یعنی چشم خیس مست او

زیر باران دست تو در دست او

عشق یعنی ماتهب از یک نگاه

غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق یعنی عطر خجلت ….شور عشق

گرمی دست تو در آغوش عشق

عشق یعنی "بی تو هرگز …پس بمان "

تا سحر از عاشقی با او بخوان

عشق یعنی هر چه داری نیم کن

از برایش قلب خود تقدیم کن

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره شصت و دوم


تعطیل است

 

 می دانی؟

یک وقت هایی باید

رویِ یک تکه کاغذ بنویسی

تعطیل است

و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویی:

بگذار منتظر بمانند.

حسین پناهی

 

بگـذار تـا فرو بـروم تــــوی منــجلاب

 

عـاصی شدم ، بریـده ام از اینهمه عـذاب

از گـریـه هـای هـرشبـه ام روی رختـخواب

ده سال مـی شود کـه بـرایـم غـریبـه ای

ده سال مـی شود کـه خـرابـم...فقـط خـراب

شایـد تـو هـم شبیـه دلـم درد می کشی

شاید تـو هـم همیشـه خـودت را زدی بـه خـواب

از مـن چـه دیـده ای کـه رهـایـم نمی کنـی؟

جـز بیقـراری و غـم و انـدوه و اعتصـاب؟

جــز فکـرهـای منفـی و تصمیـم هـای بـد

جـز قـرصهـای صـورتـی ضـد اضطـراب؟

اصـلا تـو بـهترین بشـری!!مـن بـدم بـدم!

بگـذار تـا فرو بـروم تــــوی منــجلاب

 

پرسش

 

دوستم داری می دانم

باز دوست دارم که بپرسم گاهی

دوست دارم که بپرسم امروز

مثل دیروز مرا می خواهی

مهربانیست و یا بی مهریست؟

تنگ بی آب برای ماهی؟

فرصتی تا بسراییم از هم

بس کن از فلسفه های واهی

عشق عشق است چه بر لوحی زر بنویسند چه برگ کاهی

پرسش از عقل چه جایی دارد ؟

تا جنون می دهدت آگاهی؟

غیر از آن کوچه که دیوارش نیست

خانه ی دوست ندراد راهی

محمد علی بهمنی

 

یه احساسی به تو دارم

 

یه احساسی به تو دارم یه حس تازه و مبهم

یه جوری توی دنیامی که تنها با تو خوشحالم

یه احساسی به تو دارم شبیه شوق و بیخوابی

تو چشمات طرح خورشیده تو این شبهای مردابی

تا دستای تو راهی نیست دارم از گریه کم میشم

تو مرز بین من با تو دارم شکل خودم میشم

مث گلهای بی گلدون هنوزم مات بارونی

تو از دلتنگی دریا توی توفان چی می دونی؟

نمی دونم کجا بودم که رویاهامو گم کردم

که می سوزم که می میرم اگر که از تو برگردم

خودم بودم که می خواستم همه دنیای من باشی

ببین غرق توام اما هنوز می ترسی تنها شی

یه احساسی به تو دارم یه جوری از تو سرشارم

یه کم این حسّو باور کن که بی وقفه دوست دارم

یه احساسی به تو دارم شبیه عشق و دل بستن

تو هم مثل منی اما یه کم عاشق تری از من

بابک صحرایی

 

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

 

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست…

محمد علی بهمنی

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره شصت و یکم ویژه محرم 92


شفاعت امام حسین(ع) در شب اول قبر

خواب ديدم خواب اينکه مرده ام

خواب ديدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بودی

تا ميان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زير سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت وکور وتنگ بود

ناله ای کردم ليکن بی جواب

تشنه بودم تشنه یک جرعه آب

خسته بودم و هیچکس یارم نبود

زان میان یک تن خریدارم نبود

هر که آمد پیش حرفی خواندو رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیعی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت دلواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست؟

آن یکی فریاد زد رب تو کیست؟

ای گنه کار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خودکن جستجو

 کارهای نیک و زشتت رابگو

گفت عمر خود کرده ای  تباه

نامه اعمال تو گشته سیاه               

ما که ماموران حق داوریم

اینک تو را سوی جهنم می بریم

نا امید از هر کجا و دلفکار

می کشیدندم به منت سوی نار

ناگهان الفات حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانی او فوق جهان

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب و طهور

بر سرش دستمال سبزی بسته بود

دل به مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه؟

صاحب روز قیامت آمده

گویا او بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

 مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را

این که اینجا اینچنین  تنها شده

کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است

این که می بینید در شور است شین

 ذکر لالایی  او بوده حسین

دیگران غرق خوشی و هلهله

دیده ام او را میان هروله

با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق ما  سر خود را شکست

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

اسم من راز و نیازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید

پا برهنه در عذایم می دوید

اقتدا بر خواهرم زینب نمود

گاه می شد صورتش بهرم کبود

بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذر رقیه کرده است

تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

اینکه در پیش شما گردیده بد

چشم و جانش بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقلی من

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم

هر چه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است

در قیامت عطر و بویش می دهم

پیش مردم آبرویش می دهم

باز بالاتر بروز سر نوشت

می شود همسایه من در بهشت

آری آری هر که باشد پابست من

نامه اعمال او در دست من است

 

تو که یک گوشۀ چشمت غم عالم را بُرد

نم اشکت گنه حضرت آدم را برد

از بهشت تو چه گوییم که از روز ازل

روضه ات را که خدا خواند؛ جهنم را برد

شیشۀ عطر شما در دل آدم که شکست

عطر انفاس بهشتت دل آدم را برد

هر که از کرببلا رفت محرم را باخت

هر که در کرببلا ماند محرم را برد

زمزم کعبه پس از کرببلا شیرین شد

اشک شش ماهۀ تو شوری زمزم را برد

تو که رفتی به خدا چادر خیمه افتاد

و سپس باد جفا معجر مریم را برد

کینه های عرب از بدر و حنین و اُحدت

ساربانی شد و انگشتر خاتم را برد

آه انگشتر تو دست جسارت افتاد

بعد از آن پیرهنت نیز به غارت افتاد

مداحی ویژه ماه محرم92



آتش گرفته حاصلم،جانی نمانده به تن

صورت گذارم بر گل رخساره پر خون او

اشک روان گشته به روی پیکر گلگون او

خاک زمین شد آشنای گریه ام

پیچیده در صحرا صدای گریه ام

اکبر من؛وای وای ۶

خون می چکد از تیرها

از نیزه ها شمشیر ها

خون گل پرپرم

دارم کنار جسم او

روی لبانم اسم او

ای وای علی اکبرم

آخر چگونه این تن صد پاره را با خود برم

آه ای جوانان بنی هاشم بیائید از حرم

ای وای من،ای وای من،ای وای من

شد آیه آیه سوره طاهای من

علی اکبر من وای وای

 

چی شد کنار علقمه صدای یا اخی میاد

میاد صدای فاطمه چرا حسین تنها میاد

حسین جانم پس علمدار لشکرت کو

چرا تنهایی برادر جان یاورت کو

شنیدم من مادر زهرا ناله ای کرد

بمیرد خواهر بگو پس اب اورت کو

ابلفضل ابلفضل ابلفضل ابلفضل

سکینه جان ازا شده دیگه عموتون نمیاد

دست عمو جدا شده کسی دیگه اب نمیخواد

شده مشکش پاره پاره مانند جسمش

زده دشمن تیر زهر الودی به چشمش

شوید اماده عزیزم بهر اسیری

جدا کرده دست او را دشمن ز جسمش

ابلفضل ابلفضل ابلفضل ابلفضل

 

منو یک کاروان خوبان عالم

که هر دم میزنند طبل محرم

به پا کردند در عالم بزم ماتم

عجب بزمی شده در این عالم به پا

به سینه میزند زمین کربلا

ثارلله ثارلله ثارلله

زمین کربلا در خون نشسته

فلک شد تار و تیره دیده بسته

چه رخ داده دل زینب شکسته

غروب بی کسی حسین و یک سپاه

چه غوغایی شده درون قتلگاه

ثارلله ثارلله ثارلله

خدا میدونه دل باور نداره

نزن ظالم حسین مادر نداره

غریب است و کسی بر سر نداره

چهل منزل سرت به روی نیزه ها

تنت بر روی خاک غریب کربلا

ثارلله ثارلله ثارلله

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره پنجاه و نهم


دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

 

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست…

محمد علی بهمنی

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره پنجاه و هشتم


کاشـکی می شد ...

 

 کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ی ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید

و کمی مهربان تر بودیم

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم

کاش می فهمیدیم

قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم

کاش می دانستیم راز این رود حیات

که به سرچشمه نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

قبل از آنی که کسی سر برسد

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند

همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم

کاش در باور هر روزه مان

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم

کاشکی ، واژه درد آور این دوران است

کاشکی ، جامه مندرس امیدی است

که تن حسرت خود پوشاندیم

کاش می شد که کمی

لااقل ، قدر وزن پر یک شاپرکی

ما ، مسلمان بودیم ...

شعر از : کیوان شاهبداغی

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره پنجاه و هفتم


قـالی بـزرگی است زنـدگی ...

 

هر هزارسال، یک بار فرشته ها قالی جهان را در هفت آسمان می تکانند

تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهربار با خود می گویند:

این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد

این فرش فاجعه است...

با زمینه سرخ خون...

و حاشیه های کبود معصیت...

با طرح های گناه و نقش برجسته های ستم...

فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند

و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.

رنگ در رنگ... گره در گره... نقش در نقش...

قالی بزرگی است زندگی...

که تو می بافی و من می بافم و او می بافد

همه بافنده ایم

می بافیم و نقش می زنیم

می بافیم و رج به رج بالا می بریم

می بافیم و می گستریم

دار این جهان را خدا به پا کرد.

و خدا بود که فرمود: ببافید و آدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.

هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.

چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد

آمیزه ای از زیبا و نازیبا...

سایه روشنی از گناه و صواب...

گره تو هم بر این قالی خواهد ماند

طرح و نقشت نیز...

و هزارها سال بعد آدمیان برفرشی خواهند زیست که گوشه ای از آن را تو بافته ای.

کاش گوشه را که سهم توست زیبا تر ببافی...

برگی از نوشته های عرفان نظر آهاری

 

این روزها ...

 

اين روزا زياد نقاشي مي کنم

نقاشي يک هوا

نقاشي برف

نقاشي خدا

اين روزها با باران، نقاشيِ اشک مي کشم

من با مداد سياهم خوب نقاشي مي کنم

با مداد سياه رنگين کماني کشيده ام که

هفت رنگ آن حتي در کتاب رنگ ها هم نمي گنجد

انقدر زيبا که رنگ ارغواني سر به سجده گذاشت

آبي با من از رفتن گفت

قرمز سر به زير آرام خفت

اين روزها نقاش تر مي شوم

چون مي خواهم نقشي بکشم که با چشمان کسي آشنا نيست

نقشي که وجود ندارد

چشمهايم را مي بندم

و مداد سياهم را دست دلم مي دهم

باز هم نقاشي ميکنم

من با مداد سياهم مي خواهم که

اشک را در چشمان خدا نقاشي کنم

مي دانم نقاشي من بيست مي گيرد

اين روزها بيشتر روي قالي مي نشينم

اين روزها بيشتر با تار و پود همکلام ميشوم

اين روزها نقشهاي قالي برايم آشنا تر از درختان است

اين روزها يک دار قالي خريده ام

که با آن خيال رج مي زنم

از طلوع مي بافم تا غروب به انتها برسم

اين روزها بيشتر از جنس حرفهايم مي بافم

با دلم پود ساخته ام و با حرفهايم تار مي زنم

از خاطره مي گويم و خيال مي بافم

از شاديهاي بزرگ رنگ در تار مي کشم

همراه با غمهاي کوچک تزيين مي کنم

اين روزها دار قالي سنگين است

پاهايش مي لرزد

مثل دل من

اين روزها ساز هم مي زنم

اين روزها گاهي با سازم حرف مي زنم

اين روزها پيش نيلبک همدم شده ام

اين روزها ني مي زنم و با سيم تار مي لرزم

با تار مي لرزم و با اشک مي خندم

اين روزها سازم خوشتر مي نوازد

فکر مي کنم که از دل مي نوازد

اين روزها تنهايي را دوست دارم

چون همدم تنهايي ام با من مي خواند

چون مثل خودم مي خواند

اين روزها بيشتر ساز مي زنم

و اين روزها مسافرم

اين روزها کوله بار مي بندم

اين روزها از هرچيزي که دارم بر مي دارم

اين روز ها خوب ياد گرفتم که

چگونه کوله بارم را ببندم

اين روزها خودم پروانه ام

اين روزها حس چلچله دارم

اين روزها مي خواهم مسافر بشوم

چه کنم ؟!!!

دلتنگم و حرفهايم نا تمام

اين روز ها کمي هم مي ترسم

چون پايبند شده ام

پايبند خرده ريزي به نام زندگي

 

نه....

 

نه سلامم نه علیکم

نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی

تو خود اویی بخود آی

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و

بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره پنجاه و ششم


پاییـز بهاریست که عاشق شده است ...

 

کاش چون پاییز بودم … کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه … چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند …شعری آسمانی

در کنار قلب عاشق شعله میزد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من …

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم … کاش چون پایز بودم

(فروغ فرخزاد)

 

 نیایش ...

 

پشت کوه

کسي فردا را زايمان ميکند

در رحم پشت چشمانش

کودکاني نطفه بسته اند

که از امروز ما

تا فرداي خود

پيراهني از جنس ريشه خند

با مبلماني سفيد ميدوزند

ميچکد آه سرد از نگاه گرم

کولاک هوس از نقطه سياه مرزي

سياره مردود شده

تجديدي در امتحانات روزانه

گوشت گوش کشيده شده بر آسفالت

کسي در تاريکي قلابم ميکند در دريا

با دستاني که بوي جيب گرفته

روزگاري که خوراکم انسان بود

اکنون خوراک ماهي آزاد در اوقيانوس آرام شده ام

من همان صداي خاموش لولاي پنجره هستم

پشت پرده

در محراب غبار

نيايش ميکنم

 

پـا بـه پـای کودکـی هایـم بیـا ...

 

 پا به پای کودکی هایم بیا

کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن

باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو

با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر

عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی

با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان

لحظه های ناب بی تکرارمان

مادری از جنس باران داشتیم

در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره دنیای ما

قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ

ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت

خنده های کودکی پایان نداشت

هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود

ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر !

همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست

آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

حال ما را از کسی پرسیده ای؟

مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

حسرت پرواز داری در قفس؟

می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟

رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟

آسمان باورت مهتابی است ؟

هرکجایی, شعر باران را بخوان

ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !

کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روزهای گرم و سرد

سادگی هایم به سویم باز گرد!

سروده دکتر مجدالدین میرفخرایی، متخلص به گلچین گیلانی

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره پنجاه و پنجم


خیـزید و خـز آریـد که هنـگام خـزان اسـت ...

 

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است

گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است

دهقان به تعجب سر انگشت گزان است

کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار

دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید

نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید

نزدیک رز آید در رز را بگشاید

تا دختر رز را چه به کارست و چه شاید

یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید

الا همه آبستن و الا همه بیمار

دهقان چو درآید و فراوان نگردشان

تیغی بکشد تیز و گلو باز بردشان

وانگه به تبنگوی کش اندر سپردشان

ورزانکه نگنجند بدو درفشردشان

بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان

وز پشت فرو گیرد و برهم نهد انبار

آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان

بر پشت لگد بیست هزاران بزندشان

رگها ببردشان ستخوانها شکندشان

پشت و سر و پهلوی به هم درشکندشان

از بند شبانروزی بیرون نهلدشان

تا خون برود از تنشان پاک به یکبار

آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان

جایی فکند دور و نگردد نگرانشان

خونشان همه بردارد و بردارد جانشان

وندر فکند باز به زندان گرانشان

سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان

داند که بدان خون نبود مرد گرفتار

یک روز سبک خیزد شاد و خوش و خندان

پیش آید و بردارد مهر از در زندان

چون در نگرد باز به زندانی و زندان

صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان

گل بیند چندان و سمن بیند چندان

چندانکه به گلزار ندیده است و سمن زار

منوچهری دامغانی

 

گـل یا پــوچ؟

دستتــــــ را باز نکن، حســم را تباه مکــن

بگذار فقط تصــــــور کنم ..

که در دستانتــــ

برایـــم کمی عشق پنهـــان است ..

سرا پا اگر زرد و پژمرده‌ایم

ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده‌ایم

اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم

اگر خون دل بود ما خورده‌ایم

اگر دل دلیل است آورده‌ایم

اگر داغ شرط است ما برده‌ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم

گواهی بخواهید: اینک گواه

همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده‌ایم

قیصر امین پور

 

بچه که بودم

 

بچه که بودم

از جریمه های نانوشته که بگذریم

سلمانی و ساعت و سیب

سکه و سلام و سکوت

و سبزی صدای بهار

هفت سین سفره ی من بود

بچه که بودم

دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت

که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید

بچه که بودم

تنها ترس ساده ام این بود

که سه شنبه شب آخر سال

باران بیاید

بچه که بودم

آسمان آرزو آبی

و کوچه ی کوتاهمان

پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود

ی. گلرویی

 

شاید هوای زیستنم را عوض کنم

 

باید که لهجه کهنم را عوض کنم

این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم

یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب

شمع قدیم سوختنم را عوض کنم

هرشب میان مقبره ها راه می روم

شاید هوای زیستنم را عوض کنم

بردار شعر های مرا مرهمی بیار

بگذار وصله های تنم را عوض کنم

بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود

از من مخواه تا کفنم را عوض کنم

من که هنوز خسته باران دیشبم

فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم

ع.داوودی

 

در چاله عجب نیست اگر کور افتاد

 

دل، ماهی خسته‌ای که در تور افتاد

در چاله عجب نیست اگر کور افتاد

از عشق چه خیر غیر ناکامی دید؟

بر چاک چه جز وصله‌ی ناجور افتاد؟

از اصل خودش دور شد و بالا رفت

این بود که فواره‌ی مغرور افتاد

بسیار به غیر او دلم شد نزدیک

تا از غم عشق او کمی دور افتاد

بسیار به صخره‌ها سرش را دریا

کوبید بیفتد از سرش شور، افتاد؟

من با غم او از خود او دوست‌ترم

او با غم من از خود من دور افتاد!

با اینهمه راضی‌ست نشابوری که

از چنگ مغول به چنگ تیمور افتاد

مژگان عباسلو

 

وقتی از چشم تو افتادم

 

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست

عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد

کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید

هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند

دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد

قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست …

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره پنجاه و چهارم


هنوزم سخت می خوامت

 

یه قبله پشت چشماته * که مغناطیس رد کرده

شبای قبل تو باید * به این تقویم برگرده

کنار قلب تو مثل * یه مَردم رو به خوشبختی

تو احساسی بهم میدی * شبیه ِ غیرت ِ تختی

تو می پوشونی موهاتو * غروب غنچه وا میشه

یه مرد از دامن پاکِت * طرفدار ِ خدا میشه

به عشقم مرهمی خانوم * مثه گلدسته و کاشی

فدای اون حیاتونم * خانومی که شما باشی

میدونم گاهی از دستم * شبا با بغض میخوابی

نمی فهمم چی کم داری * چرا انقدر بی تابی

ازم بگذر اگه راحت * نگفتم دوستت دارم

اگه غمگین بشی از من * گره میفته تو کارم

چه معمولیه رفتارم * کنار قلب خوش نامت

ولی باور بکن خانوم * هنوزم سخت میخوامت

شعر: فرزاد حسنی

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره پنجاه و سوم


خانه ات زیباست

 

خانه ات زیباست

نقش هایت همه سحرانگیز است

پرده هایت همه از جنس حریر

خانه اما بی عشق ، جای خندیدن نیست

جای ماندن هم نیست

باید از کوچه گذشت

به خیابان پیوست

و  تکاپوی کنان

عشق را  بر لب جوی و گذر عمر و خیابان جوئید

عشق بی همهمه در بطن تحرک جاریست

*****

تن تمامیت زیبایی پیراهن نیست

مهربانی با تن، مثل یک جامه بهم نزدیکند

و اگر میخواهیم روزهامان

همه با شبهامان

طرحی از عاطفه با هم ریزند

گاهگاهی باید

به سر سفرهء دل بنشینیم

قرص نانی بخوریم

از سر سفرهء عشق

گامهامان باید

همهء فاصله ها را امروز

کوتاه کنند

و سر انگشت تفاهم هر روز

نقب در نقب دری بگشاید

دری از عشق به باغ گل سرخ

"و بیندیشیم بر واژهء "دوستت دارم

محمدتقی  خانی – متخلص به آرام

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره پنجاه و دوم


« سکوت .... »

" به ياد آرزوهايي كه مي ميرند سكوت مي كنم واين سكوت، بلند ترين فرياد من است "

من بار ها و بارها

به مرگ خود رسیده ام

دست داده ام

برسم حبیب بودن

سلام کرد ه ام

سنگ فرش های خیابان را شمرد ه ام

گر چه بارانی اش می شدم

اما به رسم خودم خندیده ام

همچون ثانیه ای

برای ابتدای ترین نفس کودک

همچون جاده که کفش هایم است

که کهنه گی ندارد و

کفاشی را هم نیاز

همچون درختی

در زمستان که تن پوشش برف است

چه حکمتی

چه قدرتی را من از تو نمی دانم هنوز

که سرما را عریانی تن می کنی

من بارها و بارها

مرگ خود را بوسیده ام

مانند آهویی که پستان مادر

مانند تن مردی که بوی گندم می دهد

مانند مهر که یاد گارش

آغوشی مهربان است

انگار پدر بزرگی نوه اش را فندقی دهد

من بارها و بارها

به درد خود رسیده ام

که این جا ماندن ندارد

وقتی نامت را لبی لب نمی دهد

وقتی این جا نیمکتی ندارد

وقتی هیچکس به نشستن نمی اندیشد

وقتی کسی حرفت را نمی فهمد

این جا غروبش دلگیر است

وقتی در موجاموج فریادهایم

که کوهی برای انعکاس نیست

آغاز می شود

دریا از چشمانم

باید که ماهی شوم

در آسمان یا که در آب

من بارها و بارها

به تنهایی خود رسیده ام

آن لحظه که تو نبودی تا من کلامی از دل آزاد کنم

روزی که چشمهایم برایت ازدریا می خواند

روزی که قدم هایم را توان کشیدن من نبود

پس

چه سود از این خدا پرستیدن

عشق ورزیدن

دوست داشتن

فقط سکوت کردن برایم مانده است

سکوت

وسکوت زاده ی تنهایی است

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره پنجاه و یکم

نه رسیدم به خویش نه رسیدم به او

 

 شب و روزم گذشت به هزار آرزو

نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او

نه سلامم سلام، نه قیامم قیام

نه نمازم نماز، نه وضویم وضو

دل اگر نشکند به چه ارزد نماز

نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو

نه به جانم شرر، نه به حالم نظر

نه یکی حسب‌حال، نه یکی گفت‌وگو

نه به خود آمدم، نه ز خود می‌روم

نه شدم سربلند، نه شدم سرفرو

همه جا زمزمه است، همه جا همهمه است

همه جا «لاشریک… »، همه جا  «وحده… «

نبرد غیر اشک، دل ما را به راه

نکند غیر آه، دل ما را رفو

نشوی تا حزین هله با مِی نشین

هله سر کن غزل، هله تر کن گلو

به سر آمد اجل، نسرودم غزل

همه‌اش هوی و های، همه‌اش های و هو

هله امشب ببر به حبیبم خبر

که غمش مال من، که دلم  مال او

هله از جانِ جان، چه نوشتی؟ بخوان !

هله گوش گران! چه شنیدی؟ بگو !

بِبَریدم به دوش، به کوی می‌فروش

که شرابم شراب، که سبویم سبو

علیرضا قزوه

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره پنجاهم


هرجا که دلت میخواهد برو

 

هی فلانی!

دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…

 هرجا که دلت میخواهد برو…

 فقط آرزو میکنم

 وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد

که با هزار شب گریه چشمانت، باز هم آرام نگیری…

 و اما من…

 بر نمیگردم که هیچ!

 عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،

 که نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره پنجاهم


قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند

 

بعد از این بگذار قلب بی‌قراری بشکند

گل نمی‌روید، چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می‌شکست

پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه‌ام

صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه‌هایم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه

تخته‌سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه‌های سرخ،روزی می‌رسد

قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره چهل و نهم


تو که گندم، تو که حوا، تو که شیطان منی

باز شب ماند و من و این عطش خانگی ام

باز هم یاد تـــــــو ماند و من و دیوانگی ام

اشک در دامنم آویخت کـــــه دریا باشم

مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

خواب دیدم کــه تو می آمدی و دل می رفت

محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت:

یک نفر مثل پـــــری یک دو نظر آمد و رفت

با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت

خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد

باز دنبال جگر گوشه ی مــردم افتاد

“آخــــــرش هم دل دیوانه نفهمید چه شد

یک شبه یک شبه دیوانه چشمان که شد”

تا غــزل هست دل غمزده ات مال من است

من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است

“آی تو،،و کـــــه فریب من و چشمان منی

تو که گندم، تو که حوا، تو که شیطان منی

تو که ویران من بی خبر از خود شده ای

تو که دیوانه ی دیوانه تر از خود شده ای”

در نگــــــــــــــاه تو که پیوند زد اندوه مرا

چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا

ای دلت پولک گلنـــــــــار؛ سپیدار قدت

چه کسی اشک مرا دوخته بر چارقدت؟

چند روزی شده ام محرمت ایلاتی مــن

آخرش سهم دلم شد غمت ایلاتی من

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره چهل و هشتم


هیاهو

هنوزم دستای گرمت جای امنی واسه گریه‌ست

تو قشنگی مثل بارون،من دلم پر از گلایه‌ست

هنوزم تو این هیاهو توی این بغض شبونه

من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه

پشت پنجره هنوزم چشم به راهت می‌شینم

ای که بی‌تو خودمو تک و تنها می‌بینم

ما دو تا پنجره بودیم گفتی که باید بمیریم

دیوارا همه خراب شد ولی ما هنوز اسیریم

ما هنوزم مثل مرداب مست آینه کویریم

ما همونیم که می‌خواستیم خورشیدو با دست بگیریم

گریه هام حروم شدن کاری بکن

چشم من بیا من‌و یاری بکن

وقتی که به تو رسیدم هنوزم آهو نفس داشت

هنوزم چلچله انگار تو چشاش غم قفس داشت

غزلک گریه نمیکرد تو شبای بی چراغی

من‌ و تو هم قصه بودیم از ستاره به اقاقی

حالا اما دیگه وقت رفتنه

جاده اسم منو فریاد میزنه

حالا من موندم و یاد کوچه های خالی و خیس

یاد خونه ای که دیگه خیلی وقته مال ما نیست

اگه خاموشم و خسته اگه از تو دورِ دورم

تکیه کن به من غریبه من یه کوه پُر غرورم

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره چهل و هفتم ویژه عید سعید فطر 92

یابن الحسن!

سی شب به تو التماس کردم

این لحظه جواب طالب ام من

خواهی بنواز و خواه رد کن

احسان و عتاب طالب ام من

از کوی تو بوی عطر آمد

برخیز که عید فطر آمد

امشب که منم فتاده عشق

ساقر بزند ز باده عشق

خطی تو بیا بخوان برایم

از نامه سرگشاده عشق

آن نامه که دادی از برایم

با مطلع بی فتاده عشق

گفتی که سحر بیا به کویم

ای خسته ز سیر جاده عشق

مائیم ولی تو مخور غم

ای بنده خانزاده عشق

از کوی تو بوی عطر آید

بر خیز که عید فطر آید

تا یار ز در نیاید امشب

ای کاش سحر نیاید امشب

بیرون نروم زمیهمانی

تا یار ز در نیاید امشب

امضا نشود کتاب ما تا

از یار خبر نیاید امشب

این سی شب و روز ما نه ارزد

تا او به نظر نیاید امشب

در دام فراغ جان سپارم

آن ماه اگر نیاید امشب

از کوی تو بوی عطر آید

بر خیز که عید فطر آید

خواهم ملکت شوم نگارا

گرد فدکت شوم نگارا

کی گل کنی ای شقایق عشق؟

تا شاپرکت شوم نگارا

بر دوش نسیم صبحگاهی

چون قاصدکت شوم نگارا

هنگام نماز عید بند

تحت الهنکت شوم نگارا

بر گرد حریم تو به پرواز

مثل ملکت شوم نگارا

از کوی تو بوی عطر آمد

بر خیز که عید فطر آمد

امسال به قیمتم بیفزای

بر عشق و ارادتم بیفزای

جبرئیل گسیل خدمتم کن

بر شوق ولایتم بیافزای

پر سوخته از شرار عشقم

سوزی به حرارتم بیفزای

انفاس مرا محمدی کن

بر بار رسالتم بیفزای

از نور علی منورم کن

بر نور هدایتم بیفزای

از کوی تو بوی عطر آمد

بر خیز که عید فطر آمد

هو کش که ترانه ای بسازم

از ناله زبانه ای بسازم

در دوره پر فراق عصیان

با اشک شبانه ای بسازم

ای دوست کنار خانه تو

اذنم بده خانه ای بسازم

 بر بام حریم عشقت ای یار

بگذار که لانه ای بسازم

یک بوسه دهی اگر بر این دل

باران ز زمانه ای بسازم

از کوی تو بوی عطر آمد

بر خیز که عید فطر آمد

 

مولاه

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان

شب قدر است، لبخندی بزن، مولای درویشان!

اگر همسو نمی گردند با فریادهای تو

نمی گریند دل ریشان، نمی چرخند درویشان

هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند

فراوان اند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

 نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگ زندگی!… من مرگ را هم زندگی کردم

جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان

شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من

تبسم عیدی من باد، بادا عیدی ایشان

 

ماه پر نور

می خواست بهانه ای که پر نور شویم

از هرچه بدی و غیر او دور شویم

یک ماه پر از فرصت برگشتن داد

یک عید فرستاد که مغفور شویم

یک ماه صدا کرد که زیبا باشیم

در هر سحر و شبی چو مولا باشیم

ماه رمضان ماه مهارت ورزی ست

باشد که همیشه مثل حالا باشیم

یک ماه بهشت بر زمین حاکم شد

یک ماه ز عصیان دلمان نادم شد

یا رب نکند دوباره مهجور شویم

یک مژده بده که وصلمان دائم شد

 

عید روزه داران آمد

بگذشت مه روزه ، عید آمد و عید آمد

بگذشت شب هجران، معشوق پدید آمد

آن صبح چو صادق شد، عذرای تو وامق شد

معشوق توعاشق شد، شیخ تو مرید آمد

شد جنگ و نظر آمد، شد زهر و شکر آمد

شد سنگ و گهر آمد، شد قفل و کلید آمد

جان از تن آلوده، هم پاک به پاکی رفت

هرچند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد

از لذت جام تو دل مانده به دام تو

جان نیز چو واقف شد، او نیز دوید آمد

بس توبه شایسته برسنگ تو بشکسته

بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد

باغ از دی نامحرم سه ماه نمی زد دم

بر بوی بهار تو، ازغیب رسید آمد

 

جان ماه

هزاران آفرین بر جانت ای ماه

روان عاشقان قربانت ای ماه

مبارک باد ماه عشق بازان

که بنشینند در ایوانت ای ماه

مبارک باد عید روزه داران

نکویان جهان مهمانت ای ماه

مبارک باد شهر الله اعظم

همایون طالع رخشانت ای ماه

همه مهمان سلطان وجودیم

خوشا بر سفره ی احسانت ای ماه

نزول دفتر عشق و صعودش

شب قدر است در دورانت ای ماه

به شادروان عزت روزه داران

عیان بینند قدر و شانت ای ماه

نصیب روزه داران دیدن یار

در ایوان عظیم الشانت ای ماه

دو شادی روزه داران را فرستند

ز لطف حضرت سبحانت ای ماه

یکی هنگام افطار اندر این دار

دگر در جنت رضوانت ای ماه

مبارک باد عشق روزه داران

که گفت ( الصوم لی ) در شأنت ای ماه

دل از روزه شود آیینه ی دوست

در او پیدا رخ جانانت ای ماه

سلام سید سجاد و عباد

نثار طلعت رخشانت ای ماه

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره چهل و ششم


وداع با ماه رمضان

افسوس که ایام شریف رمضان رفت

سی عید به یک مرتبه از دست جهان رفت

افسوس که سی پاره این ماه مبارک

از دست به یکباره چو اوراق خزان رفت

ماه رمضان حافظ این گله بد از گرگ

فریاد که زود از سر این گله شبان رفت

شد زیر و زبر چون صف مژگان صف طاعت

شیرازه جمعیت بیداردلان رفت

بی قدری ما چون نشود فاش به عالم

ماهی که شب قدر در او بود نهان رفت

تا آتش جوع رمضان چهره بر افروخت

از نامه اعمال سیاهی چو دخان رفت

با قامت چون تیر در این معرکه آمد

از بار گنه با قد مانند کمان رفت

برداشت ز دوش همه کس بار گنه را

چون باد سبک آمد و چون کوه گران رفت

چو اشک غیوران ز سراپرده مژگان

دیرآمد و زود از نظر آن جان جهان رفت

از رفتن یوسف نرود بر دل یعقوب

آنها که به صائب ز وداع رمضان رفت

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره چهل و پنجم

شب تنهایی خوب

گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است‌، و یکدست ، و باز.

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخه فصل ، ماه را می شنوند.

پلکان جلو ساختمان ،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم ،

گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.

چشم تو زینت تاریکی نیست‌.

پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا.

و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود

جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت :

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق

تر است‌.

سهراب سپهری

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره چهل و چهارم


دل خسته

بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم

تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم

حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم

تو همونی که واسم ، یه روزی زندگی بودی

توی رویاهای من ، عشق همیشگی بودی

آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته

بی کسی عالمی داره ، واسه ما یه عادته

چه طور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو

آخه با چه جراتی به دل بگم نمون ، برو

دل دیگه خسته شده ، به حرف من گوش نمی ده

چشم به راه تو می مونه ، همیشه غرق امیده

چشم به راه تو می مونه ، همیشه غرق امیده

بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم

تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم

حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره چهل و سوم


دل دیوونه

چند روزه دل دیوونه / میگیره همش بهونه

آتیشم میزنه هر شب / جای خالیت توی خونه

دل من هواتو داره / دیگه طاقت نمیاره این

این دل همیشه گریون / مثل ابرای بهاره

کی تو رو دوستت داره قد یه دنیا / کی میخواد با تو باشه حتی تو رویا

دنبال جای پاهاته توی شنهای قشنگ و خیس دریا /نگو که رفتن تو سهم منه

دل من طاقت نداره میشکنه / نگو که باید جدا شیم

نگو قسمت من و تو رفتنه

کی تو رو دوستت داره قد یه دنیا / کی میخواد با تو باشه حتی تو رویا

دنبال جای پاهاته توی شنهای قشنگ و خیس دریا / نگو که رفتن تو سهم منه

دل من طاقت نداره میشکنه / نگو که باید جدا شیم

نگو قسمت من و تو رفتنه

ترانه سرا:نیلوفر لاری پور

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره چهل و دوم


امام زمان(عج)و ماه رمضان

 نماز و روزه و افطار عشق است      

سحر خوردن کنار یار عشق است

نه یکبار از کنار خیمه گاهش         

گذشتن بل هزاران بار عشق است

شنیدم هاتفی در اسمان گفت      

غم دل گر خورد غمخوار عشق است

بیا مهدی که بی تو روزه سخت است    

ضیافتخانه با دلدار عشق است

گلستان جهان همراه خار است     

گل نرگس بود بی خار عشق است

خدایا جان ما گردان فدایش        

شهادت در بر سردار عشق است

نه یک تن بل هزاران تن فدایش    

فداییّش به روی دار عشق است

دل و مهدی دل و دوری هجران    

گل زهرا ییم دیدار عشق است

دلم وصل تو جانا ارزو داشت       

ولی شد فاصله بسیار عشق است

بیا در ماه روزه یاریم کن            

کنارت مهدیا افطار عشق است

 

برای امام زمان

عمرم به سر رسید نشد یارتان شوم

آقا نشد که لایق دیدارتان شوم

غفلت بساط کرد سر راه طفل دل

وایَم نشد که راهیِ بازارتان شوم

اصل اگر به عَرضه حسن تو می شدم

چیزی نداشتم که خریدارتان شوم

باری ز دوش حضرتتان بر نداشتم

شرمنده ام که تا به کجا بارتان شوم

ای حیدر زمانه غریبت گذاشتیم

در روز غم ولی نشد عمارتان شوم

با آنکه سر شکسته و سر خورده مانده ام

اذنم بده فدایی و سردارتان شوم

ماه خدا رسید و دلم آرزو نمود

مهمان کنار سفره افطارتان شوم

در روز انتقام شهیدان کربلا

آقا اجازه هست ز انصارتان شوم

در بین روزه و عطش و اشک و شور و شین

یک ذکر مستجاب بگویم فقط حسین

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره چهل و یکم

گفتی که …

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بیند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم

گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بینی بگو، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در او عریان تماشا می کنم

گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از این من با تو سودا می کنم

گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم

گفتم ز تو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم

سیمین بهبهانی

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره چهلم


دانه های دل

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم

چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم

اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم

اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد

حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم

چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد

چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد

اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم

سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره سی و نهم


قسمت

وقتی قسمتم نمیشه عاشقونه با تو باشم

روی گونه های خیسم دونه دونه اشک می پاشم

وقتی قسمتم نمیشه دست گرمتو بگیرم

غیر این چاره نمونده که یه گوشه ای بمیرم

دست تقدیر دست قسمت منو از دلم جدا کرد

این جدایی بی بهونه همه هستیمو فدا کرد

دل بریدم که نبندم دل به تکرار جدایی

قسمتم نمیشه انگار با تو همصدا بخونم

شب تاریک نگامو تا سحر با تو بمونم

قسمتم نمیشه انگار با تو همصدا بخونم

شب تاریک نگامو تا سحر با تو بمونم

دست تقدیر دست قسمت منو از دلم جدا کرد

این جدایی بی بهونه همه هستیمو فدا کرد

دل بریدم که نبندم دل به تکرار جدایی

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره سی و هشتم


یادبود لحظه ها

من برای یادبود لحظه ها

یاد خود را با تو قسمت می کنم

تا که شور و شادی این لحظه ها

یادمان باشد همیشه ، هر کجا

من برای عاشقـانه زیستن

عشق را از یک نگاه پاک تو

از پرتو نورانـی چشمان تو

ماهرانه می ربایم،صادقانه می ستایم

من برای روزهای زندگی

نقش چشمان تو را بر آسمان

می گذارم جای خورشید زمان

تا دگرگونه شود نقش و نگار این جهان

من برای ظلمت شبهای تار

از رخ پر نور و زیبای تو هم

بهره می گیرم بجای ماه و یک مهتاب ناب

تا که شب روشن تر از روزم شود

من برای گلسـِتان زندگی

از لبان تو بجای غنچه گلهای سرخ

از دو چشم تو بجای نرگس خمّار یار

می نشانم جایْ جایش را گل نیکو سرشت

من برای بلبلان ساده دل

از صدای دلنشین،آهنگ خوب صوت تو

می کنم پُر یک نوار حنجره

تا که با زیبایی صوتت ترانه سر دهند

من برای بوستان شاعری

شعر خود را از تو و با یاد تو

می سرایم ، با تو نجوا می کنم

تا تو دریابی ضمیر و حال و احوال مرا

من برای گنبد مینای خویش

هم برای چرخ دوّار بلند

از وجودت می گزینم مرکزی

گرد آن چرخیم تا اوج فـ‌لک

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره سی و هفتم


یک نفر هست

یک نفر هست که از پنجره‌ها / نرم و آهسته مرا می‌خواند

گرمی لهجه بارانی او / تا ابد توی دلم می‌ماند

یک نفر هست که در پرده شب / طرح لبخند سپیدش پیداست‌

مثل لحظات خوش کودکی‌ام‌ / پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌

یک نفر هست که چون چلچله‌ها / روز و شب شیفته پرواز است

توی چشمش چمنی از احساس / توی دستش سبد آواز است

یک نفر هست که یادش هر روز / چون گلی توی دلم می‌روید

آسمان، باد، کبوتر، باران‌ / قصه‌اش را به زمین می‌گوید

یک نفر هست که از راه دراز / باز پیوسته مرا می‌خواند

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره سی و ششم


برای من بهشت یعنی…

چقدر خوبه تو رو دارم / چقدر خوبه که اینجایی

تویی معنای دوست داشتن / تویی که بی وقفه زیبایی

چقدر خوبه تو رو دارم / چقدر خوبه که اینجایی

تویی معنای دوست داشتن / تویی که بی وقفه زیبایی

با تو آروم و خوشبختم / با تو سرشارم از شادی

تو رویایی ترین عشق  / همه عالم رو بم دادی

همش لطف خدا بود که / به این دیوونه دل بستی

برای من بهشت یعنی / همون جایی که تو هستی

چقدر خوبه تو رو دارم / چقدر خوبه که اینجایی

تویی معنای دوست داشتن / تویی که بی وقفه زیبایی

همه مبهوت اینن که  / چه همرنگ و هم آوازیم

ما با این عشقمون داریم / هزار افسانه می سازیم

خدا از معنی قبله / تا لبخندت برام پل زد

روزی هزار دفعه باید / به لبخندهای تو زل زد

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره سی و پنجم


دوستت دارم

"دوستت دارم" را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است .

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن !

که فشانی بر دوست ،

راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست !

در دل مردم عالم _ به خدا

نور خواهد پاشید ، روح خواهد بخشید .

تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو

" دوستم داری" را از من بسیار بپرس

دوستت دارم را با من بسیار بگو

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره سی و چهارم


خدا منو آفرید که عاشق تو باشم

خدا منو آفرید که عاشق تو باشم

جز عاشق تو بودن کاری نداشته باشم

خدا به من نفس داد تا از تو شعر ببافم

تا که ببینی هردم دور تو در طوافم

یه حسی داد تا زنده م صدات باشه تو گوشم

به شوق داشتن تو تن پوش عشق بپوشم

خدا چشامو وا کرد تا تو رو خوب ببینم

از دشت دلخوشیها برات شادی بچینم

خدا دلو به من داد تا به تو مبتلا شم

که روز میلاد عشق دست خالی نباشم

خدا تو رو به من داد تا تو قلب تو جا شم

تو مروارید احساس من صدف تو باشم

من صدف تو باشم

خدا تو رو آفرید که من تنها نمونم

که اسمتو شب و روز بشه ورد زبونم

خدا نگاه تو رو گره زد به نجابت

تا من عاصی از بند راضی شم به اسارت

خدا با مهربونی دلتو آشنا کرد

تو قلب سوت و کورم چه محشری به پا کرد

خدا تو رو آفرید که معجزه ببینم

تا وقتی که تو باشی منم عاشقترینم

خدا دلو به من داد تا به تو مبتلا شم

که روز میلاد عشق دست خالی نباشم

خدا تو رو به من داد تا تو قلب تو جا شم

تو مروارید احساس من صدف تو باشم

من صدف تو باشم

ترانه سرا : امید اولیایی

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره سی و سوم


گفته بودم دوستت دارم؟

دنبال وجهی می گردم

که تمثیل تو باشد

زلالی چشم هات

بی پایانی آسمان

مهربانی دست هات…

نوازش گندمزار

و همین چیزهای بی پایان.

نمی دانستم دلتنگیت

قلبم را مچاله می کند

نمی دانستم وگرنه

از راه دیگری

جلو راهت سبز می شدم

تمهیدی، تولد دوباره ای، فکری

تا دوباره

در شمایلی دیگر

عاشقت شوم.

گفته بودم دوستت دارم؟

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره سی و دوم


از حال من مپرس که بسیار خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

آوخ … کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام…

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره سی و یکم

خدایا رهایم گردان شعرم کن

بنویس و بگو: از امروز عاشق ترین جویبار روی زمین هستم. از امروز با چنان سرعتی روان شوم تا ثانیه ها را در هم ریزم و به صدای قلبم برسم. تنها به این میاندیشم که آیا به خوبی عشق ورزیده ام؟ آیا به جامعه خدمتی کرده ام؟ آیا زندگی بی عیب و نقصی را گذرانده ام؟

پاسخهایم را ارزیابی میکنم و حرکتم را آنطور جهت میدهم تا از این پس پاسخ این پرسشها را به بهترین وجه فراهم آورم. و از فردا آفتاب میشوم و بر تک تک مخلوقاتش عاشقانه میتابم. آسمانم را میبوسم و زمین را با تمام خوبی و بدیهایش افسانه وار در آغوش میگیرم.

خدایا رهایم گردان شعرم کن عاشقانه مهرم ساز و سراسر آرامشم ده تا پرعطرتر از گل نفس کشم و پر هوسترین لحظات را تجربه کنم.

 

چه قدر تو بی وفا شدی

چه قدر تو بی وفا شدی نگفتی دل تنگه برات

اگه یه روزی دیر بیای می میره این دلم به جات

چی شد که این جوری شدی می جنگی با دلم هزار

نگفتی تنها می مونه یه عاشقی مثل ما زار

آخه به احترام تو با همه دنیا جنگیدم

تا که تو رو داشته با شم

تا که تو قلب عاشفت هزار تا گل کاشته باشم

عشق منی تو بی وفا اینو خودت خوب می دونی

عشق منی تو بی وفا بگو که یارم می مونی

این دل بیگناه من غیر تو اسمی رو نبرد

غیر دووم عشقمون غصه ی هیچی رو نخورد

ولی تو با صد تا امید منو گذاشتی بی خبر

نگفتی تنهام میذاری میخوای بری پی سفر

ولی با اون صد تا امید همیشه چش به راهتم

تو رو خدا همین حالا

بیا بگو به یادتم…

 

گریه کردم…اما دردمو نگفتم

گریه کردم …گریه کردم…

اما دردمو نگفتم

تکیه دادام به غرورم تا دیگه از پا نیفتم

چه ترانه بی اثر بود مثل مشت زدن به دیوار

اولین فصل شکستن  آخرین خدانگهدار

من به قله میرسیدم اگه هم ترانه بودی

صدتا سد و میشکستم اگه تو بهانه بودی

اگه غم ترانه بودی اگه تو بهانه بودی

گریه کردم ...گریه کردم…

اما دردمو نگفتم

با تو فانوس ترانه  یه چراغ شعله ور بود

لحظه ها چه عاشقانه قاصدک چه خوش خبربود

کوچه ها بدونه بن بست آسمون پر از ستاره

شبا گلخونه خورشید واژه ها شعر دوباره

واژه ها شعر دوباره

دست تکون دادن آخر توی اون کوچهء خلوت

بغض بی وقفهءآواز گریه های بی نهایت

گریه کردم …گریه کردم…

اما دردمو نگفتم

گریه کردم …گریه کردم…

 

چه مغرورانه

چه مغرورانه اشک ریختیم … چه مغرورانه سکوت کردیم …

چه مغرورانه التماس کردیم … چه مغرورانه از هم گریختیم …

 غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند …

هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم

 و هدیه خداوند را پنهان کردیم

 

عشق خرچنگ و ماهی

 

در کنار رودخانه ای لا به لای تخته سنگها خرچنگی تنها زندگی می کرد،

خرچنگ هر روز از زیر سنگ بیرون می آمد،

تا شب تصویر خود را در آب نگاه می کرد،

و غروب بدن خسته و سنگینش را روی سنگهای کنار رودخانه می کشید

تا به زیر تخته سنگ همیشگی اش برسد.

روزهای سرد و گرم،

روزهای آفتابی و بارانی،

همه گذشتن

تا صبحی معمولی خرچنگ از زیر تخته سنگش بیرون آمد،

ناگه نگاه غم زده اش به ماهی قرمز کوچولویی افتاد،

بدونه اینکه سنگینی لاکش را احساس کند خود را به کنار آب رساند

ماهی مهربون به خاطر عشق یا ترحم، هر چه بود

نگاه خرچنگ را دنبال کرد،

ماهی از روی نیاز خود را کمی جلوتر کشید،

خرچنگ هم به استقبالش آمد،

تب عشق را حس می کرد،به وجد آمده بود،

عمری در حسرت به آغوش کشیدن بود،

با چنگالهایش ماهی را گرفت،

عقده های یک عمر تنهایی را بر تن ضعیف ماهی می فشرد،

زیباترین احساس دنیا را داشت،

ماهی را فشرد فشرد تا ماهی بیچاره مرد !!!

آنشب خرچنگ به زیر سنگ نرفت،

دلش نمی آمد جسم بی جان ماهی کوچولو را تنها بگذارد،

صبح فرا رسید

خرچنگ هم تکه سنگی شده بود مانند بقیه سنگهای کنار رودخانه.

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره سیم

فهمیدن ؟

کاش کودک مانده بودم :

وز جهان نجس اطرافم

درکم انقدر کم وناچیز بود

که نمی فهمیدم . معرفت چیست .

وفا چیست .

معنی عشق دریا چیست.

همه دم خوش بودم

کاش هیچم ز جهان درک نبود

تانمی فهمیدم . تا نمی دانستم

درجهان معنی نامردی چیست ؟

درد فهمیدن و دیدن .

 درد دانستن سختی چیست.

آنقدر سخت که من .

 هرگزم نیست تحمل بر آن

خوش به حال کودک که نمی فهمد .

 که نمی داند چیست دغل کاری و نامردی

و نیرنگ وریا

دل نمی بندد هیچ

واگر هم دل بست زود از یاد برد

من ولی دل به هر آنچه بستم زود می رفت ز دست

غصه می خوردم و افسوس و فغان می کردم

چونکه می فهمیدم

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره بیست و نهم

تو نیمه گمشده ام شدی

تو نبودی و من با عشق نا آشنا بودم….

تو نبودی و در نهان جانه دلم جایت خالی بود…….

تو نبودی و باز به تو وفادار بودم……..

تو نبودی و جز تو هیچ کس را به حریم قلبم راه ندادم……

و تو آمدی از دور دستها……

از سرزمین عشق……

تو مرا با عشق آشنا کردی…..

با تو تا عرش دوست داشتن سفر کردم……..

تو مفهوم عاشق  بودن را به من آموختی……….

با تو کامل شدم…….

با تو بزرگ شدم……

با تو الفبای عشق را اموختم…….

ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم……

به تو و کلبه عاشمان بالیدم…….

تو نیمه گمشده ام شدی……..

حال که اینچنین شیفته توام باش تا در کنارت آرامش بیابم….

حتی برای لحظه ای از من جدا نشو……

بدون تو دستم سرد است……..

بدون تو آغوشم تهی و لبریز درد است……

به حرمت عشقمان…

به حرمت لحظات زیبایمان……….

مرو که بی تو من هیچم…….

بمان با من…..

بدان که تا ابد نام تو بر قلبم حک شده……..

بدان که عشقمان همیشه پاک خواهد ماند………….

به وفایم ایمان داشته باش……….…..

تا به تو نشان دهم معنی واقعی واژه عشق را

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره بیست و هشتم

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

گاهی بهانه ای است

از باغ میبرند چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب ِ جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره بیست و هفتم


دار و ندارم همه در عشق تو بود

در دل بی تاب و تبم عشق تو بود در همه شعر شبم عشق تو بود

در همه ستاره های قلب من در همه فکر من یاد تو بود

در همه جا در همه جای دلم در همه فکر غمم یاد تو بود

بی تو من غمی ندارم در همه غم های عالم یاد تو بود

آن شبی که آمدی در ذهن من در همه جا در همه جای دلم یاد تو بود

آن شبم عشق شد در قلبم فزون عشق هایم همه در یاد تو بود

کاشکی می دونستی که بی تو من آهی ندارم دار و ندارم همه در عشق تو بود

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره بیست و ششم


به استـقبال نـوروز و بـهار‎ ...

باز کن پنجره ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد،

و بهار،

روی هر شاخه، کنار هر برگ،

شمع روشن کرده است.

همه ی چلچله ها برگشتند،

و طراوت را فریاد زدند.

کوچه یکپارچه آواز شده است،

و درخت گیلاس،

هدیه ی جشن اقاقی ها را،

گل به دامن کرده است.

باز کن پنجره ها را ای دوست!

هیچ یادت هست،

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست،

توی تاریکی شب های بلند،

سیلی سرما با خاک چه کرد؟

با سر و سینه ی گل های سپید،

نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن!

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!

و محبت را در روح نسیم،

که در این کوچه ی تنگ،

با همین دست تهی،

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد.

خاک، جان یافته است.

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را ...

و بهاران را باور کن!

باز کن پنجره ها را ...

و بهاران را باور کن!

شعری از زنده یاد فریدون مشیری

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره بیست و پنجم


بتاب بر لحظه های ناب عاشقی

جز تو نمی گوید هیچ زمان کلام من

جر تو نمی شنود هیچ کس سلام من

در این جهان تیره ؛این سپهر کور

عشق تو می دمد هر لحظه بر تمام من

من می نهم هر چه دارم به پای تو

تا شعله ای شوی در شب مدام من

می خواهم از تو بنوشم جرعه جرعه نور

می خواهم از تو نور بگیرد ظلام من

بتاب بر لحظه های ناب عاشقی

بسوز هرچه جز توهست در قوام من

تو می شکنی آخر این زنجیر و بند و قفل

که سالیان سال گشته اند زندان و دام من

تو می شکوفی چون گل امید

در این شوره زار همیشه خام من

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره بیست و چهارم


دیدار آشنا

ماهم که هاله ای به رخ از دود آهش است

دائم گرفته چون دل من روی ماهش است

دیگر نگاه وصف بهاری نمی کند

شرح خزان دل به زبان نگاهش است

دیدم نهان فرشته شرم و عفاف او

آورده سر به گوش من و عذرخواهش است

بگریخته است از لب لعلش شکفتگی

دائم گرفتگی است که بر روی ماهش است

افتد گذار او به من از دور و گاهگاه

خواب خوشم همین گذر گاه گاهش است

هر چند اشتباه از او نیست لیکن او

با من هنوز هم خجل از اشتباهش است

اکنون گلی است زرد ولی از وفا هنوز

هر سرخ گل که در چمن آید گیاهش است

این برگهای زرد چمن نامه های اوست

وین بادهای سرد خزان پیک راهش است

در گوشه های غم که کند خلوتی به دل

یاد من و ترانه من تکیه گاهش است

من دلبخواه خویش نجستم ولی خدا

با هر کس آن دهد که به جان دلبخواهش است

در شهر ما گناه بود عشق و شهریار

زندانی ابد به سزای گناهش است

استاد شهریار

 

چشم خراب تو

از شب گذشته ام همه بیدار خواب تو

ظلمت شمار سرزدن آفتاب تو

جان تهی به رذاه نگاهت نهاده ام

تا پر کنم هر اینه جام از شراب تو

گیسوی خود مگیر ز دستم که همچنان

من چنگ التجا زده ام در طناب تو

ای من تو را سپرده عنان ، در سکون نمان

سویی بتاز تا بدوم در رکاب تو

یک بوسه یک نگاه از آن چشم و آن دهان

اینک شراب ناب تو و شعر ناب تو

گر بین دیگران و توپ یش ایدم قیاس

دریای دیگری نه و آری سراب تو

جز عشق نیست خواندم و دیدم هزار بار

واژه به واژه سطر به سطر کتاب تو

اینجاست منزلم که بسی جستم و نبود

آبادی ای از آنسوی چشم خراب تو

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره بیست و سوم

جغرافیای کوچک من بازوان توست

از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میکنم و آرزو میکنم که کاش برای یک لحظه فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم ، میخواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگراز گریه کم نشوم .

تو مرا به دیار محبتها بردی و صادقانه دوستم داشتی پس بیا و باز در این راه تلاش کن اگر طاقت اشکهایم را نداری.در راه عشقی پاک تر و صادقانه تر، زیرا که من و تو ما شده ایم پس نگذار زمانه بیرحم دلهایی را که از هم جدا نشدنی است را به درد آورد دلم را به تو دادم و کلیدش را به سوی آسمان خوشبختی ها روانه کردم چه شبها که تا سحر به یادت با گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس کشیدم پس تو ای سخاوت آسمانی من ، مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم .

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره بیست و دوم


صـدای پـای بـهار می آیـد ...

امسال هم چون سالهای دیگر بهار با تمام زیبایی هایش عزم جزم کرده تا بیاید و مهمان خانه های ما ایرانیان شود. هرچند اینطور بنظر می رسد که بخاطر افزایش بی رویه قیمت ها و کاهش شدید قدرت خرید مردم دلها بیشتر از هر سال دیگری شور می‌زند و نگران‌ آمدن بهار است اما بهار می آید تا دلهایمان را بهاری کند به قلبهایمان آرامش ببخشد، نوید شادابی و سرزندگی دهد و نوروز بر تار روزگار خوش بنوازد ...

بهار که می آید، دستان باد بوی شکوفه می دهد

جوانه های تک درخت باغچه، با نوازش نسیم جان می گیرند

آرام و آهسته خدایا، رویش یک دانه تمام عظمت تو را فریاد می زند

من یقین دارم بهار می آید

اما این را هم می دانم که او فقط بهانه ایست برای رویش!

دلی که بهاری باشد برای رویش از او اجازه نمی گیرد، هر جا باشد بهار را به آنجا می کشاند

بارها دیده ام بهار، به عادت تکرار، میهمان دلهایی شده تا بهانه رویش شود

بهار عاشق بود و زمین معشوق

عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود

زمین اما آرام و سنگین و صبور و بهار پرده از عاشقی برداشت

آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش هویدا و جهان حیرت کرد

برخیز که می‌رود زمستان

بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه

منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یک بار

زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز که باد صبح نوروز

در باغچه می‌کند گل افشان

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه و بانگ پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک ميرسد اينک بهار

خوش بحال روزگار …

منتظران بهار! بوی شکفتن رسید

مژده به گل‌ها برید، یار به گلشن رسید

لمعه مهر ازل، بر در و دیوار تافت

جام تجلی به دست، نور ز ایمن رسید

نامه و پیغام را رسم تکلف نماند

فکر عبارت کراست معنی روشن رسید

زین چمنستان کنون، بستن مژگان خطاست

آینه صیقل زنید دیده به دیدن رسید

بیدل از اسرار عشق، هیچ کس آگاه نیست

گاه گذشتن گذشت، وقت رسیدن رسید

بازم بهار می خواد بیاد

مهمون خونه ها بشه

می خواد یه کاری بکنه

لبها به خنده وا بشه

پروانه ها رو میاره

پر بزنن تو باغچه ها

صورت گل را ببوسن

حرف بزنن با باغچه ها

آدمها رو وا می داره

خونه تکونی بکنن

بلبلا ر ووا می داره

تا نغمه خونی بکنن

به ابر می گه بازم ببار

به روی هر شهر و دیار

بازم شکوفا می کنه

گلها رو توی سبزه زار

بهار میاد با یک سبد

پر از گلای رنگارنگ

روی لبات جا می ذاره

یه خنده ناز و قشنگ

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره بیست و یکم


اشتیاق زندگی

هرگز امید را رها مکن ... وقتی احساس میکنی که دیگر تحمل نداری جادوی امید است که به تو نیرو میدهد تا راه را ادامه دهی

اعتماد به نفس را هرگز از دست نده تا آن زمان که باور داری توانایی داری تا بکوشی

هرگز مهار شاد زیستن خود را به دست دیگران مده

بر آن چنگ بزن

آن گاه همواره در اختیارت بود

از عشق مگریز … به سوی آن شتاب کن چون عشق بزرگترین شادی ها ست

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره بیستم


آنگاه که غرور کسی را له می کنی

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره نوزدهم


وقتی که ...

وقتی که قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،

وقتی نمیتوانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌

و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشكند ...

وقتی احساس‌ میكنیم

بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است

و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ...

وقتی امیدها ته‌ میكشد

و انتظارها به‌ سر نمیرسد ...

وقتی طاقتمان تمام‌ میشود

و تحمل مان‌ هیچ ...

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم

و مطمئنیم‌ كه‌ تو

فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ میكنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا میكنیم

و تو را میخوانیم ...

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را آه‌ میكشیم

تو را گریه ‌میكنیم ...

و تو را نفس میكشیم ...

وقتی تو جواب ‌میدهی،

دانه ‌دانه‌ اشکهایمان ‌را پاك‌ میكنی ...

و یكی یكی غصه‌ها را از دلمان ‌برمیداری ...

گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را باز میكنی

و دل شكسته‌مان‌ را بند میزنی ...

سنگینی ها را برمیداری

و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی ...

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی

و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند ...

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میكنی،

و دعاهایمان‌ را مستجاب ...

آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی ؛

قهرها را آشتی میدهی

و سخت‌ها را آسان

تلخ‌ها را شیرین میكنی

و دردها را درمان

ناامیدی ها، همه امید میشوند

و سیاهی‌ها سفید سفید ...

 

قـرار نبـوده چنیـن آشفتـه‌ و سردرگـم شویـم ...

قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم که مبادا مثل کلوخ آب شویم

قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی،

ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی،

خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی ...

هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم

تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم

این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم،

از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم

بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود

باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند.

قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن،

طبقه روی طبقه برویم بالا

قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد

بی شک این همه کامپیوتر و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده ...

تا به حال بیل زده‌اید؟

باغچه هرس کرده‌اید؟

آلبالو و انار چیده‌اید؟

کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟

آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست.

این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،

برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان،

برای خیره شدن به جاریِ آب شاید،

اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند.

آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً،

که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم

و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان،

بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه ‌زنده بودن مان.

قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن،

این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.

قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم.

قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.

قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی

یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن

و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم ...

چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای

که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده !

آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی‌آوریم چرا ...

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره هجدهم


دلـت را بتـکان ...

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...

خـانه تـکانی دلـت مبـارک

 

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره هفدهم


دست‌ دلم‌ را می‌گیری؟

دست‌ دلم‌ را می‌گیری؟من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ همان‌ دلی‌ که‌ روی‌ اولین‌ پله‌ مانده‌ است، دلی‌ که‌ از بالا بلندی‌ واهمه‌ دارد، از افتادن.

پایین‌ پای‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است!

دست‌ دلم‌ را می‌گیری؟ مواظبی‌ که‌ نیفتد؟

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ هزار راه‌ و یک‌ نشانی.

نشانی‌ت‌ را اما گم‌ کرده‌ام. باد وزید و نشانی‌ات‌ را بُرد.

نشانی‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ می‌دهی؟ با یک‌ چراغ‌ و یک‌ ستاره‌ قطبی؟

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه‌ پیله‌ و پروانه، کسی‌ پیله‌ بافتن‌ را یادم‌ نداده‌ است. به‌ من‌ می‌گویی‌ پیله‌ام‌ را چطوری‌ ببافم؟

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره شانزدهم


سکوتت از رضایت نیست

سکوت کن شاید ترنم قطره‌های باران روزی غبار را از آیینه بزداید

و انگشتان مه آلودت نبودنت را به همگنان فریاد کشد

بانوی اردی‌بهشت سکوت کن تا شاید قطره‌های نتابیده خورشید وجودت را در زلال آسمان بشوید

و ناگفته‌های سویدایت سربر آورده از آستین آسمان بی‌مهری‌ها را رسوا کند

سکوت تو شاید تاییدی باشد بر آنچه به تو رسیده است

گرچه همگنان می‌دانند "سکوتت از رضایت نیست"

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره پانزدهم


از جنس سنگم یا صبورم تازگی ها

از چشم تان آن قدر دورم تازگی ها

آن قدر دلتنگ حضورم تازگی ها

مثل خیابانی پر از حس زمستان

چشم انتظار یک عبورم تازگی ها

تو روبرویم هستی و دلتنگ هستم

یک قاب سرد سوت و کورم تازگی ها

عادت ندارم ساکت و سنگین بمانم

زخمی تر از زخم غرورم تازگی ها

از تو چه پنهان… تازگی تردید دارم

از جنس سنگم یا صبورم تازگی ها

تو در اتاق ساده ای از کودکی ها

غرق عبوری و مرورم تازگی ها

گفتی صبوری کن،صبوری کن،صبوری

کو " طرفه خاکی " من صبورم

تازگی ها

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره چهاردهم


حتی مجالی برای اندیشه نماند

حال دیگر برگشتن را

خیالی نیست و امیدی

حتی مجالی برای اندیشه نماند

که رفتن با اندیشه در تضاد بود

که زیبا رویان

رفتنشان بیش بود از ماندن

و این معنی تعادل بود در روی زمین

که سالیان سال ندانستم

و عشق برای من

از رنگی بود

که واژه ای، برای نامش نجستند

فرهیختگان مکتب نادانی

آری، عشق این بود

و بودن، رفتن بود برای رسیدن

رسیدن به دستانی از جنس زمستان

و زمستانی که جای پای تو را

با برفی دیگر از من گرفت

درنگی کردم، اندیشیدم…

به بهاری دیگر

با هم بودن دوباره

و بوسه ای در اوج عشق

و نگاهی، به روانی باران بر گونه هایت

چه سود؟

در میانه راه تنها ماندم

رفته بودی

حتی مجالی برای اندیشه هم نگذاشتی.

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره سیزدهم


حریق خزان

حریق خزان بود

همه برگ ها آتش سرخ

همه شاخه ها شعله زرد

درختان همه دود پیچان

به تاراج باد

و برگی که می سوخت میریخت می مرد

و جامی ساوار چندین هزار آفرین

که بر سنگ می خورد

من از جنگل شعله ها می گذشتم

غبار غروب

به روی درختان فرو می نشست

و باد غریب

عبوس از بر شاخه ها می گذشت

و سر در پی برگ ها می گذاشت

فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد

و برگی که دشنام می داد

و برگی که پیغام گنگی به لب داشت

لبریز می کرد

و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت

نگاهی که نفرین به پاییز می کرد

حریق خزان بود

من از جنگل شعله ها می گذشتم

همه هستی ام جنگلی شعله ور بود

که توفان بی رحم اندوه

به هر سو که می خواست می تاخت

می کوفت می زد

به تاراج می برد

و جانی که چون برگ

می سوخت می ریخت می مرد

و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد

شب از جنگل شعله ها می گذشت

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم

مسوز این چنین گرم در خود مسوز

مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

ترا می دواند به دنبال باد

مرا می دواند به دنبال هیچ

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره دوازدهم


در ستون تسلیت ها ….. نامی از ما یادگاری

خسته ام از آرزوها ….. آرزو های شعاری

شوق پرواز مجازی ….. بال های استعاری

لحظه های کاغذی را ….. روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی ….. زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ….. پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین ….. آسمان های اجاری

با نگاهی سرشکسته ….. چشم های پینه بسته

خسته از درهای بسته ….. خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده ….. میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده ….. گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی ….. پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی ….. نیمکت های خماری

رونوشت روزها را ….. روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی ….. جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را ….. با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ….. باد خواهد برد باری

روی میز خالی من ..... صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها ….. نامی از ما یادگاری

 

چه کسی مرا دوست می دارد؟

تو را دوست میدارم نمی دانم چرا

شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من

حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد

ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام

چه کسی مرا دوست می دارد ؟

ای فرشته نازل شده بر چشمانم

ای شقایق زندگی ام

ای تنها ستاره آسمان قلبم

ای زیباترین زیبای محبت

ای بهانه خواب شبهایم

ای تنها نیاز زنده بودنم

ای آغاز روز بودنم

ای نیمه پنهان من

و تو ای معشوقه من

تو را با تمام وجود

دوست دارم و می پرستم

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره یازدهم


دلم برایت میسوزد

امشب را تا سحر بیدار خواهم ماند

به تو فکر میکنم  به تو که آمدن و رفتنت مثل یه خواب بیش نبود

یا شاید یه کابوس تا به خود آمدم جدایی در ما نفوذ کرده بود

فراق از من نبود

این شکستن پیمان از تو بی وفا بود

چقدر ساده فریب میزنی

دلم برایت میسوزد روزی از همین روزها

 شاید در سایه پشت سر

روز انتقام عشق برایت میرسد

گمان نکن که  آهم به دامنت گرفته

نه من هرگز نفرینی نمیکنم

این نفرین عشق است که دامن جفا کاران را میگیرد

نه برای بازی کردن با احساسات پاک یک تنها

برای به بازی گرفتن ذات مقدس عشق

توبه کن گرچه توبه ی دل شکستن هرگز درگیر نمی شود

آه که چه تنهائی دلم برایت میسوزد

بخششی برای جا گذاشتن همه قولها

 همه حرفها همه پیمانهای شکسته

نیست بخششی برای خراب کردن

 آرزوهای یک تنها نیست

من میدانم زمانی پی من خواهی گشت تا بگوئی فقط ببخش

اما من شاید ببخشمت اما قلبم هرگز

دلم برایت میسوزد

من میخواستم بسازم باتو

اما تو مرا سوزاندی

دلم برایت میسوزد……

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره دهم


عاشقانه می نویسم

با قلمی به رنگ سبز و با دلی به رنگ آبی مینویسم از تو که بهترینی…

مینویسم از آن قلب مهربانت، از آن چهره ماهت ….

مینویسم از تو که همان فرشته نجات این قلب شکسته منی …

مینویسم از تو که برایم بهترینی عزیزم …

با چشمهای خیس مینویسم که مرا تنها نگذار و با دلی پر غرور مینویسم که تا آخرین لحظه

نفسهایم ، هم نفس تو هستم…

یک قلب کوچک و پر از درد و غصه دارم ، همین قلب یک عالمه آرزو و عشق درونش

نهفته است…. آرزوی به تو رسیدن و با عشق تو زندگی کردن…

چه لحظه زیبایی است لحظه ای که ما بهم رسیده ایم و آنگاه که دست در دستان هم

گذاشته ایم در کنار دریا ایستاده ایم و لحظه غروب خورشید را می بینیم …

چه لحظه زیبایی است لحظه به هم رسیدنمان…

آن لحظه را با دنیا نیز عوض نخواهم کرد ، چون برای رسیدن به آن همه چیز را

زیر پا گذاشته ام و قید همه کس را زده ام…

خاطرات گذاشته را از دلم سوزاندم به خاطر تو و در قلبم همه اسمها برایم

بی گانه اند و تنها تو را می شناسم ، قلب مهربان تو و اسم مقدست را….

تنها کافی است لحظه های سخت زندگی ام را با نام تو آغاز کنم آنگاه آن

لحظه های سخت برایم چه آسان می شود!

می نویسم از تو که هیچکس به زیبایی تو برایم نیست و هیچکس به جز تو لایق

این قلب پر احساس من نیست ....!

با قلمی به رنگ سبز ، با احساسی به رنگ آبی ، با آرامش عاشقانه می نویسم از تو

که بیشتر از همه کس و همه چیز دوستت دارم عزیزم….

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره نهم


به طاها به یاسین به معراج احمد

به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی

به وحی الهی به قرآن جاری

به تورات موسی و انجیل عیسی

بسی پادشاهی کنم در گدایی

چو باشم گدای گدایان زهرا (س)

چه شب ها که زهرا (س) دعا کرده تا ما

همه شیعه گردیم و بی تاب مولا

غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما

مسیرت مشخص، امیرت مشخص، مکن دل ای دل بزن دل به دریا

که دنیا به خسران عقبا نیرزد

به دوری ز اولاد زهرا نیرزد.

و این زندگانی فانی جوانی

خوشی های امروز و اینجا

به افسوس بسیار فردا نیرزد

اگر عاشقانه هوادار یاری

اگر مخلصانه گرفتار یاری

اگر آبرو میگذاری به پایش

یقینا یقینا خریدار یاری

بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟

چه اندازه در ندبه ها زاری یابی؟

به شانه کشیدی غم سینه اش را؟

و یا چون بقیه تو سربار یاری

اگر یک نفر را به او وصل کردی

برای سپاهش تو سردار یاری

به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟

چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟

دل آشفته بودن دلیل کمی نیست

اگر بی قراری بدان یار یاری

و پایان این بی قراری بهشت است

بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری

نسیم کرامت وزیدن گرفته

و باران رحمت چکیدن گرفته

مبادا بدوزی نگاه دلت را

به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره بد شدیدا گرفته

خدایا به روی درخشان مهدی

به زلف سیاه و پریشان مهدی

به قلب رئوفش که دریای داغ است

به چشمان از غصه گریان مهدی

به لبهای گرم علی یا علی اش

به ذکر حسین و حسن جان مهدی

به دست کریم و نگاه رحیمش

به چشم امید فقیران مهدی

به حال نیاز و قنوت نمازش

به سبحان سبحان سبحان مهدی

به برق نگاه به خال سیاهش

به عطر ملیح گریبان مهدی

به حج جمیلش به جاه جلیلش

به صوت حجازی قرآن مهدی

به صبح عراق و شبانگاه شامش

به آهنگ سمت خراسان مهدی

به جان داده های مسیر عبورش

به شهد شهود شهیدان مهدی

مرا دائم الاشتیاقش بگردان

مرا سینه چاک فراقش بگردان

تفضل بفرما بر این بنده بی سر و پا

مرا همدم و محرم و هم رکاب

سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان

یا مهدی یامهدی مددی

 

عشقبـازی به همیـن آسـانی اسـت ...

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار هموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است

شاعری با کلماتی شیرین

دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل‌آرام و تسلی و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار

عرضۀ سالم کالای ارزان به همه

لقمۀ نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره هشتم


شمع باش پروانه میشم تا کنار تو بسوزم

تو همون فرشته ای از جنس آدم

تو واسم نشونه از خدای عالم

تو همونی که تو خنده هام شریکی

توی درد و غصه هام واسم طبیبی

تو همون رویای پاکی که توی شبهای من بود

تو یه قطره از خدائی،خدائی،خدائی

تو همون بودی و هستی که می خوام براش بمیرم

از خدا خواستم همیشه پیش تو آروم بگیرم

تو واسم دنیایه عشقی تو تموم لحظه هامی

تازه میشه روح و جونم وقتی که تو پا به پامی

از خدا می خوام همیشه که کنار تو بمونم

شمع باش پروانه میشم تا کنار تو بسوزم

وقتی چشمات گریه میکرد آرزوم بود که بمیرم

کاش بودم کنارت ای گل،تا که دستهاتو بگیرم

تو یه قطره از خدائی،خدائی،خدائی

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره هفتم


تو هدیه ی خدایی

زخمی تر از همیشه از درد دل سپردن

سرخورده بودم از عشق در انتظار مردن

با قامتی شکسته از کوله بار غربت

در جستجوی مرهم راهی شدم زیارت

رفتم برای گریه رفتم برای فریاد

مرهم مراد من بود کعبه تو رو به من داد

ای از خدا رسیده ای که تمام عشقی

در جسم خالی من روح کلام عشقی

ای که همه شفایی در عین بی ریایی

پیش تو مثل کاهم تو مثل کهربایی

هر ذره از دلم را با حوصله زدی بند

این چینی شکسته از تو گرفته پیوند

ای تکیه گاه گریه ای هم صدای فریاد

ای اسم تازه ی من کعبه تو رو به من داد

من زورقی شکسته م اما هنوز طلایی

توفان حریف من نیست وقتی تو ناخدایی

بالاتر از شفایی از هر چه بد رهایی

ای شکل تازه ی عشق تو هدیه ی خدایی

با تو نفس کشیدن یعنی غزل شنیدن

رفتن به اوج قصه بی بال و پر پریدن

ای تکیه گاه گریه ای هم صدای فریاد

ای اسم تازه ی من کعبه تو رو به من داد

 

اتاقی تهی از بوی خورشید

مرا تنها مگذار!

نمی خواهم در اتاقی که از بوی خورشید تهی است نفس بکشم.

نمی خواهم در محاصره دیوارها و پرده ها باشم.

نمی خواهم شکل ستاره ها را از یاد ببرم.

بی تو لبخند مفهوم ندارد و زندگی یک معمای حل ناشدنی است.

بی تو زمین یک توپ سرگردان است و دلم یک تکه یخ است .

بی تو شعرهای شرقی من بی معناست و گلهایی را که در باغچه کاشته ام رنگ و بویی ندارند.

مرا تنها مگذار!

من نمیتوانم این همه کوه و صخره و آهن را بر شانه های نحیفم حمل کنم.

من طاقت روبرو شدن با امواج بلند دریا و آرامش سپید اقیانوس را ندارم.

بی تو خواب بدمزه و تلخ است

و من هزاران سال است که پلک بر هم نگذاشته ام

و هزاران سال است که آغوشم را به روی کسی نگشوده ام

و هزاران سال است که آواز نخوانده ام.

بی تو پنجره ها خالی از منظره اند

و سینه ها خالی از شور و شوق مرا تنها مگذار!

من نمی توانم ثانیه های سرد و ساکت را به طرف فردا هل بدهم

و روی نزدیکترین درخت قلبم را به یادگار حک کنم

مرا تنها مگذار!

 

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی

انتظار واژه ی غریبی است …

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا …

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم …

گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت ای عشق.

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت …

نامه هایت را مرور می کنم، یک بار … نه … بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد …

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند …

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو …

میدانم که باز خواهی گشت … می دانم!

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره ششم


قلب سوخته

قلب سوختهاز این شاخه به آن شاخه پریدی ، از این قلب رفتی و به قلبی دیگر نشستی ، عین خیالت نیست که دلم را شکستی، انگار نه انگار که روزی با هم عهدی را بستیم!

مگر یادت نیست به هم قولی را دیدیم، قراری گذاشتیم ، حرف از زندگی بود ، از عشق که بگذریم حرف از وفاداری بود!

تو خودت این را خواستی که خاطره هایمان بسوزد ، عشق همینجا در قلبمان بمیرد، خیلی سخت است چشمهایم دستت را در دستان غریبه ای دیگر ببیند!

خیلی سخت است ببینم قلبم چه معصومانه میسوزد ، هنوز هم اشک در چشمهایم ، مثل یک آب چشمه میجوشد!

با اینکه هنوز در قلبم هستی ، باید باور کنم که دیگر نیستی ، باید بپذیرم از حالا بدون توام ، از حالا به جای در کنار تو بودن ، در کنار خاطره های توام ، گرچه سوزاندی همه خاطره ها را در دلت ، میدانم که روزی تلخ میشود زندگی به کامت!

هر کاری دلت خواست با دلم کردی ، هر راهی را که خواستی رفتی ، اما من اینجا تک و تنها مانده ام و برایت مهم نیست که بیمار مانده ام!

تنها خدا میداند راز تنهایی ام را بعد از رفتنت ، تو نمیدانی چه سخت بود لحظه جدایی ات !

غرورم نیز تسلیم عشقی شد که از تو در قلبم نشسته

هیچ چیز سر جای خودش نیست ، من نفس میکشم در حالی که هوایی نیست، قدم میزنم در حالی که در فکر تو هستم ، میخوابم و خواب تو را میبینم ، میبینم و تو را حتی از دور دستها نیز نمیبینم ، مینشینم و تو را در کنار خودم نمیبینم ، میخندم و خنده هایم از ته دل نیست ، اشک میریزم و کسی دلسوز من نیست، میتابم و کسی در دلم نیست که ببیند همه دلم را تاریکی فرا گرفته…

من در این شاخه شکسته ماندم و تو به آن شاخه پریدی…

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره پنجم


من تنهایم تنها تر از تنها

قصه ها تمام شدند

و رقص های پاییزی برگهای اشک

در خاطرات خشک و یخیمان فرسود شد

از تمام رودهای به دریای تنها

یکی از تو باغ می گذرد

پس من قایق پوسیده و آغشته به اندوهم را

در کدام رود به آب بیاندازم؟

ببین صدای مبهم تاریکیم را

چگونه بزاق مخیله یک انسان را به سر کشی وا می دارد

و از تمام خیالات بی پیکر یک تنهایی سهمگین باقی می گذارد

و اما

چیزی به جز یک واقعه بر جای نخواهد ماند

 نامه هایم دردناک است

سخنانم سوز ناک

من تنهایم آری تنهایم انقدر تنهایم که کلمه تنهایی از قاموس لغاتم هیچگاه از بین نمی رود

می دانم من توانایی ندارم من به بن بست رسیده ام

به بن بستی بزرگ که از دو طرف بسته است و جایی برای خروج از تنهایی وجود ندارد

من آنقدر نا امیدم که امیدم بهم قهقهه می زند

اخه در تمام زندگی این جمله پیش رومه که من تنهایم تنها تر از تنها و حق یه تنها مرگ و بن بسته

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره چهارم


دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!

می ‌توان آیا به دل دستور داد؟

می ‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی ‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می ‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی ‌بایست داد

(شادروان قیصر امین پور)

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره سوم


شانه هایت چه غریبانه می لرزد

پاییز با تو از راه رسید …

و پرنده های غریب آرزوهایمان چه آزادانه پر گشودند به سوی دستانت

چه غریب در پشت پنجره های غربت صدایمان را به آسمان فرستادیم

تا از فرشته ها ارمغان پاییز را بگیریم ...

و چه زیبا بود لحظه هایی که نگاهمان تلاقی عشق دو کبوتر را به یاد می آورد…

تو با برگها به زمین آمدی و با نسیم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدی …

و فقط در یاد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندی….

تو را دوست میدارم و تنها تو را

چرا که هنوز به یاد تلاقی نگاه خسته ام بر چشمان پر نیازت می توانم زندگی کنم.

من عاشق بوی دستان گرمت هستم که در هر فضایی بوی بهار را میدهد و عاشق آن نگاه

خسته ات که بوی نیاز گمشده را میدهد.

دوستم بدار تنها برای یک لحظه و تنها برای یک لحظه صدایم کن تا دنیای خوب افسانه هایم را

با ناقوس صدایت به آخرین پرواز نگاهت بسپارم …

شانه هایت چه غریبانه می لرزد از ترس جدایی بود ….

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره دوم

یه بغل یاس سفید

می‌تونم با یه بغل یاس سفید، تو شبات عطر ترانه بپاشم

می‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچینم

می‌تونم حتی اگه دلت نخواد، واسه تو روزی هزار بار بمیرم

می‌تونم با یه سلام گرم تو، تا ابد زندگی‌مو آبی کنم

می‌تونم رو شونه‌های مردونت، دردامو با هق‌هقم خالی کنم

می‌تونم با تو به هر جا برسم، توی خواب اسمتو فریاد بزنم

می‌تونم قصه‌ی دیوونگیمو، توی کوچه‌های شهر داد بزنم

می‌تونم تا به همیشه پا به پات، توی هر قصه کنارت بمونم

می‌تونم زیر پر ستاره‌ها، واست از لیلی ومجنون بخونم

می‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقایق ببره

می‌تونه قشنگی برق چشات، منو از یاد حقایق ببره

می‌تونه دستای تو رو شونه‌هام، خبر از یک شب یلدا رو بده

می‌تونه بوسه‌ی تو رو گونه‌هام، واسه من نوید فردا روبده

می‌تونه صدای گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤیایی کنه

می‌تونه گرمای مهربونیهات، همه زندگیمو مهتابی کنه

می‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق دیدار تو مبتلا کنه

می‌تونه حس غریب بودنت، دردای زندگیمو دوا کنه

می‌تونی تو خستگی‌های تنت، به من و شونه‌ی من تکیه کنی

می‌تونی با یه نگاه زیر چشم، دل کوچیکمو دیوونه کنی

می‌تونن رازقی‌های باغچه‌مون، تا همیشه بوی دستاتو بدن

می‌تونن حتی اگه خودت نگی، واسه من از عشق تو خبر بدن

می‌تونن همه تو این شهر بزرگ، منو دیوونه‌ی عشقت بدونن

بذار از اینجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا بخونن

گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره اول


آماده ای……؟

قلبم را برایت پیشکش کنم…..

چشمانم را به تو خیره کنم…..

دستانم را به سویه تو دراز کنم…..

پاهایم را به راه تو روانه کنم…..

ذهنم را به تو مشغول کنم..…

راهم را به راه تو هموار کنم…..

خوابم را به خیاله تو رؤیا کنم…..

کلامم را به نام تو شیوا کنم…..

اشکم را به جدایی از تو روان کنم…..

مرگم را به دوری از تو ترجیح کنم…..

خدایم را به امیده تو صدا کنم…..

کوچکیم را به زمان تو نجوا کنم…..

و آماده ای دستانت را که بی اختیار از غم پر از زخم کرده ای را به من هدیه کنی