گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره سی و یکم
بنویس و بگو: از امروز عاشق ترین جویبار روی زمین هستم. از امروز با چنان سرعتی روان شوم تا ثانیه ها را در هم ریزم و به صدای قلبم برسم. تنها به این میاندیشم که آیا به خوبی عشق ورزیده ام؟ آیا به جامعه خدمتی کرده ام؟ آیا زندگی بی عیب و نقصی را گذرانده ام؟
پاسخهایم را ارزیابی میکنم و حرکتم را آنطور جهت میدهم تا از این پس پاسخ این پرسشها را به بهترین وجه فراهم آورم. و از فردا آفتاب میشوم و بر تک تک مخلوقاتش عاشقانه میتابم. آسمانم را میبوسم و زمین را با تمام خوبی و بدیهایش افسانه وار در آغوش میگیرم.
خدایا رهایم گردان شعرم کن عاشقانه مهرم ساز و سراسر آرامشم ده تا پرعطرتر از گل نفس کشم و پر هوسترین لحظات را تجربه کنم.
چه قدر تو بی وفا شدی
چه قدر تو بی وفا شدی نگفتی دل تنگه برات
اگه یه روزی دیر بیای می میره این دلم به جات
چی شد که این جوری شدی می جنگی با دلم هزار
نگفتی تنها می مونه یه عاشقی مثل ما زار
آخه به احترام تو با همه دنیا جنگیدم
تا که تو رو داشته با شم
تا که تو قلب عاشفت هزار تا گل کاشته باشم
عشق منی تو بی وفا اینو خودت خوب می دونی
عشق منی تو بی وفا بگو که یارم می مونی
این دل بیگناه من غیر تو اسمی رو نبرد
غیر دووم عشقمون غصه ی هیچی رو نخورد
ولی تو با صد تا امید منو گذاشتی بی خبر
نگفتی تنهام میذاری میخوای بری پی سفر
ولی با اون صد تا امید همیشه چش به راهتم
تو رو خدا همین حالا
بیا بگو به یادتم…
گریه کردم…اما دردمو نگفتم
گریه کردم …گریه کردم…
اما دردمو نگفتم
تکیه دادام به غرورم تا دیگه از پا نیفتم
چه ترانه بی اثر بود مثل مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن آخرین خدانگهدار
من به قله میرسیدم اگه هم ترانه بودی
صدتا سد و میشکستم اگه تو بهانه بودی
اگه غم ترانه بودی اگه تو بهانه بودی
گریه کردم ...گریه کردم…
اما دردمو نگفتم
با تو فانوس ترانه یه چراغ شعله ور بود
لحظه ها چه عاشقانه قاصدک چه خوش خبربود
کوچه ها بدونه بن بست آسمون پر از ستاره
شبا گلخونه خورشید واژه ها شعر دوباره
واژه ها شعر دوباره
دست تکون دادن آخر توی اون کوچهء خلوت
بغض بی وقفهءآواز گریه های بی نهایت
گریه کردم …گریه کردم…
اما دردمو نگفتم
گریه کردم …گریه کردم…
چه مغرورانه
چه مغرورانه اشک ریختیم … چه مغرورانه سکوت کردیم …
چه مغرورانه التماس کردیم … چه مغرورانه از هم گریختیم …
غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند …
هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم
و هدیه خداوند را پنهان کردیم
عشق خرچنگ و ماهی
در کنار رودخانه ای لا به لای تخته سنگها خرچنگی تنها زندگی می کرد،
خرچنگ هر روز از زیر سنگ بیرون می آمد،
تا شب تصویر خود را در آب نگاه می کرد،
و غروب بدن خسته و سنگینش را روی سنگهای کنار رودخانه می کشید
تا به زیر تخته سنگ همیشگی اش برسد.
روزهای سرد و گرم،
روزهای آفتابی و بارانی،
همه گذشتن
تا صبحی معمولی خرچنگ از زیر تخته سنگش بیرون آمد،
ناگه نگاه غم زده اش به ماهی قرمز کوچولویی افتاد،
بدونه اینکه سنگینی لاکش را احساس کند خود را به کنار آب رساند
ماهی مهربون به خاطر عشق یا ترحم، هر چه بود
نگاه خرچنگ را دنبال کرد،
ماهی از روی نیاز خود را کمی جلوتر کشید،
خرچنگ هم به استقبالش آمد،
تب عشق را حس می کرد،به وجد آمده بود،
عمری در حسرت به آغوش کشیدن بود،
با چنگالهایش ماهی را گرفت،
عقده های یک عمر تنهایی را بر تن ضعیف ماهی می فشرد،
زیباترین احساس دنیا را داشت،
ماهی را فشرد فشرد تا ماهی بیچاره مرد !!!
آنشب خرچنگ به زیر سنگ نرفت،
دلش نمی آمد جسم بی جان ماهی کوچولو را تنها بگذارد،
صبح فرا رسید
خرچنگ هم تکه سنگی شده بود مانند بقیه سنگهای کنار رودخانه.