دیدار آشنا

ماهم که هاله ای به رخ از دود آهش است

دائم گرفته چون دل من روی ماهش است

دیگر نگاه وصف بهاری نمی کند

شرح خزان دل به زبان نگاهش است

دیدم نهان فرشته شرم و عفاف او

آورده سر به گوش من و عذرخواهش است

بگریخته است از لب لعلش شکفتگی

دائم گرفتگی است که بر روی ماهش است

افتد گذار او به من از دور و گاهگاه

خواب خوشم همین گذر گاه گاهش است

هر چند اشتباه از او نیست لیکن او

با من هنوز هم خجل از اشتباهش است

اکنون گلی است زرد ولی از وفا هنوز

هر سرخ گل که در چمن آید گیاهش است

این برگهای زرد چمن نامه های اوست

وین بادهای سرد خزان پیک راهش است

در گوشه های غم که کند خلوتی به دل

یاد من و ترانه من تکیه گاهش است

من دلبخواه خویش نجستم ولی خدا

با هر کس آن دهد که به جان دلبخواهش است

در شهر ما گناه بود عشق و شهریار

زندانی ابد به سزای گناهش است

استاد شهریار

 

چشم خراب تو

از شب گذشته ام همه بیدار خواب تو

ظلمت شمار سرزدن آفتاب تو

جان تهی به رذاه نگاهت نهاده ام

تا پر کنم هر اینه جام از شراب تو

گیسوی خود مگیر ز دستم که همچنان

من چنگ التجا زده ام در طناب تو

ای من تو را سپرده عنان ، در سکون نمان

سویی بتاز تا بدوم در رکاب تو

یک بوسه یک نگاه از آن چشم و آن دهان

اینک شراب ناب تو و شعر ناب تو

گر بین دیگران و توپ یش ایدم قیاس

دریای دیگری نه و آری سراب تو

جز عشق نیست خواندم و دیدم هزار بار

واژه به واژه سطر به سطر کتاب تو

اینجاست منزلم که بسی جستم و نبود

آبادی ای از آنسوی چشم خراب تو