گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره چهاردهم
حتی مجالی برای اندیشه نماند
حال دیگر برگشتن را
خیالی نیست و امیدی
حتی مجالی برای اندیشه نماند
که رفتن با اندیشه در تضاد بود
که زیبا رویان
رفتنشان بیش بود از ماندن
و این معنی تعادل بود در روی زمین
که سالیان سال ندانستم
و عشق برای من
از رنگی بود
که واژه ای، برای نامش نجستند
فرهیختگان مکتب نادانی
آری، عشق این بود
و بودن، رفتن بود برای رسیدن
رسیدن به دستانی از جنس زمستان
و زمستانی که جای پای تو را
با برفی دیگر از من گرفت
درنگی کردم، اندیشیدم…
به بهاری دیگر
با هم بودن دوباره
و بوسه ای در اوج عشق
و نگاهی، به روانی باران بر گونه هایت
چه سود؟
در میانه راه تنها ماندم
رفته بودی
حتی مجالی برای اندیشه هم نگذاشتی.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۱ ساعت 22:5 توسط محمد زارع زاده ( گل سرخ غریب آشنا )
|