حتی مجالی برای اندیشه نماند

حال دیگر برگشتن را

خیالی نیست و امیدی

حتی مجالی برای اندیشه نماند

که رفتن با اندیشه در تضاد بود

که زیبا رویان

رفتنشان بیش بود از ماندن

و این معنی تعادل بود در روی زمین

که سالیان سال ندانستم

و عشق برای من

از رنگی بود

که واژه ای، برای نامش نجستند

فرهیختگان مکتب نادانی

آری، عشق این بود

و بودن، رفتن بود برای رسیدن

رسیدن به دستانی از جنس زمستان

و زمستانی که جای پای تو را

با برفی دیگر از من گرفت

درنگی کردم، اندیشیدم…

به بهاری دیگر

با هم بودن دوباره

و بوسه ای در اوج عشق

و نگاهی، به روانی باران بر گونه هایت

چه سود؟

در میانه راه تنها ماندم

رفته بودی

حتی مجالی برای اندیشه هم نگذاشتی.