پاییـز بهاریست که عاشق شده است ...

 

کاش چون پاییز بودم … کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه … چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند …شعری آسمانی

در کنار قلب عاشق شعله میزد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من …

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم … کاش چون پایز بودم

(فروغ فرخزاد)

 

 نیایش ...

 

پشت کوه

کسي فردا را زايمان ميکند

در رحم پشت چشمانش

کودکاني نطفه بسته اند

که از امروز ما

تا فرداي خود

پيراهني از جنس ريشه خند

با مبلماني سفيد ميدوزند

ميچکد آه سرد از نگاه گرم

کولاک هوس از نقطه سياه مرزي

سياره مردود شده

تجديدي در امتحانات روزانه

گوشت گوش کشيده شده بر آسفالت

کسي در تاريکي قلابم ميکند در دريا

با دستاني که بوي جيب گرفته

روزگاري که خوراکم انسان بود

اکنون خوراک ماهي آزاد در اوقيانوس آرام شده ام

من همان صداي خاموش لولاي پنجره هستم

پشت پرده

در محراب غبار

نيايش ميکنم

 

پـا بـه پـای کودکـی هایـم بیـا ...

 

 پا به پای کودکی هایم بیا

کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن

باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو

با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر

عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی

با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان

لحظه های ناب بی تکرارمان

مادری از جنس باران داشتیم

در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره دنیای ما

قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ

ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت

خنده های کودکی پایان نداشت

هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود

ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر !

همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست

آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

حال ما را از کسی پرسیده ای؟

مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

حسرت پرواز داری در قفس؟

می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟

رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟

آسمان باورت مهتابی است ؟

هرکجایی, شعر باران را بخوان

ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !

کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روزهای گرم و سرد

سادگی هایم به سویم باز گرد!

سروده دکتر مجدالدین میرفخرایی، متخلص به گلچین گیلانی