گلبرگ سرخ شعرهای زیبا شماره پنجاه و هفتم
قـالی بـزرگی است زنـدگی ...
هر هزارسال، یک بار فرشته ها قالی جهان را در هفت آسمان می تکانند
تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهربار با خود می گویند:
این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد
این فرش فاجعه است...
با زمینه سرخ خون...
و حاشیه های کبود معصیت...
با طرح های گناه و نقش برجسته های ستم...
فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند
و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.
رنگ در رنگ... گره در گره... نقش در نقش...
قالی بزرگی است زندگی...
که تو می بافی و من می بافم و او می بافد
همه بافنده ایم
می بافیم و نقش می زنیم
می بافیم و رج به رج بالا می بریم
می بافیم و می گستریم
دار این جهان را خدا به پا کرد.
و خدا بود که فرمود: ببافید و آدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.
هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.
چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد
آمیزه ای از زیبا و نازیبا...
سایه روشنی از گناه و صواب...
گره تو هم بر این قالی خواهد ماند
طرح و نقشت نیز...
و هزارها سال بعد آدمیان برفرشی خواهند زیست که گوشه ای از آن را تو بافته ای.
کاش گوشه را که سهم توست زیبا تر ببافی...
برگی از نوشته های عرفان نظر آهاری
این روزها ...
اين روزا زياد نقاشي مي کنم
نقاشي يک هوا
نقاشي برف
نقاشي خدا
اين روزها با باران، نقاشيِ اشک مي کشم
من با مداد سياهم خوب نقاشي مي کنم
با مداد سياه رنگين کماني کشيده ام که
هفت رنگ آن حتي در کتاب رنگ ها هم نمي گنجد
انقدر زيبا که رنگ ارغواني سر به سجده گذاشت
آبي با من از رفتن گفت
قرمز سر به زير آرام خفت
اين روزها نقاش تر مي شوم
چون مي خواهم نقشي بکشم که با چشمان کسي آشنا نيست
نقشي که وجود ندارد
چشمهايم را مي بندم
و مداد سياهم را دست دلم مي دهم
باز هم نقاشي ميکنم
من با مداد سياهم مي خواهم که
اشک را در چشمان خدا نقاشي کنم
مي دانم نقاشي من بيست مي گيرد
اين روزها بيشتر روي قالي مي نشينم
اين روزها بيشتر با تار و پود همکلام ميشوم
اين روزها نقشهاي قالي برايم آشنا تر از درختان است
اين روزها يک دار قالي خريده ام
که با آن خيال رج مي زنم
از طلوع مي بافم تا غروب به انتها برسم
اين روزها بيشتر از جنس حرفهايم مي بافم
با دلم پود ساخته ام و با حرفهايم تار مي زنم
از خاطره مي گويم و خيال مي بافم
از شاديهاي بزرگ رنگ در تار مي کشم
همراه با غمهاي کوچک تزيين مي کنم
اين روزها دار قالي سنگين است
پاهايش مي لرزد
مثل دل من
اين روزها ساز هم مي زنم
اين روزها گاهي با سازم حرف مي زنم
اين روزها پيش نيلبک همدم شده ام
اين روزها ني مي زنم و با سيم تار مي لرزم
با تار مي لرزم و با اشک مي خندم
اين روزها سازم خوشتر مي نوازد
فکر مي کنم که از دل مي نوازد
اين روزها تنهايي را دوست دارم
چون همدم تنهايي ام با من مي خواند
چون مثل خودم مي خواند
اين روزها بيشتر ساز مي زنم
و اين روزها مسافرم
اين روزها کوله بار مي بندم
اين روزها از هرچيزي که دارم بر مي دارم
اين روز ها خوب ياد گرفتم که
چگونه کوله بارم را ببندم
اين روزها خودم پروانه ام
اين روزها حس چلچله دارم
اين روزها مي خواهم مسافر بشوم
چه کنم ؟!!!
دلتنگم و حرفهايم نا تمام
اين روز ها کمي هم مي ترسم
چون پايبند شده ام
پايبند خرده ريزي به نام زندگي
نه....
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی