من از شما گفتن تو بدم می آید

عزیزم مرا سرد خطاب نکن

این پاییز میخواهم تا افتادن آخرین برگ

با تو دیوانگی ها کنم . . .

 

سومین فصل سال یعنی من / آرزوی محال یعنی من

یک غزل عاشقانه یعنی تو / مثنوی های لال یعنی من . . .

 

نیمکت چوبی کهنه نم گرفته زیر بارون

زیر سقف بی قرار شاخه های بید مجنون

ابر بی طاقت پاییز مثل من چه بی ستارست

مثل من شکسته از این نامه های پاره پارست . . .

 

پاییز فصل آمدن شکوفه ها نیست

پاییز فصل سبز شدن درختان نیست

پاییز فصل جیک جیک گنجشکان نیست

پاییز فصل با تو بودن است

در هوای بارانی اش تو را در اغوش میگیرم

تا بهترین خاطره ی من از یک روز بارانی شود

 

بی قراری هایم ، پاییز می خواهد و  چشم های عاشقت

نگاهت را از من نگیر

این پاییز را عاشقم باش، لطفاً . . .

 

از پاییز

مهرش برای تو

برگ ریزش برای من

پاییز مبارک

 

عمر ما عاقبت ای دوست بسر خواهد رسید

باد پاییز ندانی بی خبر خواهد رسید

گل نباشیم اگر گلشن چو خارستان کنیم

بعد ما خار فراوان به ثمر خواهد رسید . . .

 

بهترین قسمته پاییزو زمستون

بیرون آوردن لباسای گرم و پیدا کردن پول از توی جیباشونه !

 

براى همه پاییز با مهر شروع میشه

اما پاییز زندگى من

جایى شروع شد که مهر تو تموم شد . . .

 

برگ های پاییزی

سرشار از شعور ِ درخت اند

و خاطرات ِ سه فصل را بر دوش می کشند

آرام قدم بگذار ….

بر چهره ی تکیده ی آن ها

این برگها حُرمت دارند..

درد ِ پاییز ،درد ِ ” دانستن ” است

 

بیا ای همنشین سرد پاییز / به آواهای شب هایم درآمیز

بیا ای رنگ مهتاب بلورین / تو شعری تازه در من برانگیز . . .

 

آغاز فصل حساسیت، عطسه، آویزانی دماغ

یادآوری وحشت از شروع درس و مشق، آنفولانزا، پنی‌سیلین

خاطراتی که باید فراموش شود و نمی‌شود، فکر، خیال

و هزاران پدیده‌ی قشنگ دیگر مبارک باد !

 

میان همهمه ی برگهای خشک پاییزی

فقط ما مانده ایم که هنوز از بهار لبریزیم

برای من که دلم چون غروب پاییز است

صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است . . .

 

یک پنجره از ابر بهارم لبریز

لبریزتر از غم غروب پاییز

در محکمه ام نوشت دنیا روزی

تبعید به غربت جنوب پاییز . . .

 

پاییزت پر از رگبار آرزوهای قشنگ

اولین لحظه های پاییزت از نم نم باران خوشرنگ

و من آرزومند آرزوهایت . . .

 

نه بهار با هیچ اردیبهشتی

نه تابستان با هیچ شهریوری

و نه زمستان با هیچ اسفندی

اندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نیامد

پـائیز مــهری داشـت کـه بـــَر دل هـر خیـابان مـی نشست . . .

 

پاییز آمدست که خود را ببارمت

پاییز لفظ دیگر”من دوست دارمت”

بر باد می دهم همه ی بود خویش را

یعنی تو را… به دست خودت می سپارمت