یک نفر هست که از پنجره ها

نرم و آهسته مرا می خواند

گرمی لهجه ی بارانی او

تا ابد توی دلم می ماند

.............................................

تورا در قلب شعرم می گذارم

به نام عشق آن را می نگارم

تمام حرف من در شعر این بود

تو را تا بی نهایت دوست دارم

.............................................

کاش بودم تک درختی در میان قلب تو

تا وجودم میوه می داد از محبت های تو

.............................................

میان بندگانت هرچه دیدم هوس ها جانشین عاشقی بود

به دستان دروغین محبت گلی دیدم شبیه رازقی بود

.............................................

به امید چتر فردایت خیس بارانم

از طلوع عشق تا غروب سرنوشت دوستت دارم

.............................................

در سکوت دادگاه سرنوشت

عشق بر ما حکم سنگینی نوشت

گفته شد دل داده ها از هم جدا

وای بر این حکم و این قانون زشت

.............................................

از دیار آشنایی پا کشیدن مشکل است

از تو ای آرام جانم دل بریدن مشکل است

.............................................

دل رو زدم به دریا

زدم برات پیامی

فقط برای اینکه

نگی که بی مرامی

.............................................

ای نگاهت پلی از مخمل و از ابریشم

روزگاریست که تنها به تو می اندیشم

.............................................

به پرستو نباید دل بست زیرا که او نازک دل است

و می گریزد از ما مانند باد از سرما

و فراموش می کند تمام روزهای باهم بودن را

.............................................

شاخه گلت سال ها بود

در میان دفترت خوابیده بود

بی اجازت امروز بیدارش کردم

.............................................

همه بغض من تقدیم غرور نازنینت باد

غروری که لذت دریا را به چشمانت حرام کرد

.............................................

خیالت راحت

دیگر اشکی نیست که به بالینت بریزد

و احساس را شکوفا کند

تنها بغضیست که فرو رفتنش حسرت در چشمانم می تازد

.............................................

بریدم بند ناف دلبستگی را با قیچی دلسردی

.............................................

چون کودک بی اراده راه افتادم

با پای نگاه  در گناه افتادم

از گونه به سمت چانه ات لغزیدم

از چاله درآمدم به چاه افتادم

.............................................

آهای بی مروت

پاسخ دوست دارم مرسی نیست

.............................................

ارزش قطره های باران را گل های تشنه می دانند

و قدر دوستان خوب را دل های تنگ

.............................................

بیایید دوباره به عشق خود سری بزنیم

برای دیوار بلند آرزوهایش دری بزنیم

در آسمان زندگیش مهر و باوری بزنیم

اگر قرعه ی بد افتاد بناممان

بیایید تلاش کنیم قرعه ی بهتری بزنیم

.............................................

معلم به خط فاصله می گفت : خط تیره

خوب می دانست فاصله ها چه به روز آدم ها می اورند

.............................................

گویند غروب جایی است که آسمان زمین را می بوسد

من امروز غروب می کنم

کجایی ای آسمان من

.............................................

خسته ام از این زندان که نامش زندگیست

‌پس قشنگی های دنیا مال کیست ؟

باختم در عشق اما باختن تقدیر نیست

ساختم با درد تنهایی مگر تقدیر چیست؟

.............................................

صبر کن سهراب …

قایقت جا دارد؟

من هم از همهمه ی روی زمین بیزارم

.............................................

کوتاهی زمان را وقتی فهمیدم که در کنارت بودم

و طولانی بودن آن را وقتی فهمیدم که در انتظارت بودم

حالا که من دلتنگم زمان ایستاده

.............................................

به ماه تولدم رسیده ام و تو هنوز نیامدی

شاید منتظری به ماه مرگم برسم و بیایی

.............................................

آرزوهایم هوایی شده اند

مدام بر باد می روند!

.............................................

می گی بی خیـــــــالت شَم ؟

خُوب لَعنَتـــــــی …

تُـــو بی خیــــــــالِ اون شُو !

.............................................

بــــآور کن تــوقعِ زیآدی نـــیست

اینـــــکه فقـــط گـاهی احـسآس کنم

یـــک مـــــرد آغــــوشش را بــــرایِ گــــریه هــآیم بـــــآز کــــرده!

.............................................

در ســــتایش ِ چشــــم هایــت شــعری نــمی توان گفت

خاضـــعانه تنــها بــاید تماشـــا کــرد ، مســت شد ، رهــا شد

.............................................

تو رفتی . . .

انگار که من از اولش نبودم !

من ولی می مانم انگار که تو تا آخرش هستی !

.............................................

تــو به رفتنت ادامه بده

این اشک ها ربطی به تــو ندارد

.............................................

اصراری برای آمدنت ندارم …

تو را لحظه ای می پذیرم

که با دل خود بیایی نه با اصرار من!

.............................................

ای خدا

خون ما جاری به عشق کیست

.............................................

شیرین بهانه بود

فرهاد تیشه میزد تا نشنود صدای مردمانی که در گوشش می خواندند

بفهم دوستت ندارد

.............................................

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

.............................................

همیشه این واسم سوال بود که عشق چیه ؟

اما الان با تو به زیباترین جواب رسیده ام

.............................................

آرزویم با تو بودن با تو موندن است ، حتی اگر فقط یک شب باشد

دوست دارم زمان در عشق تو بگذرد ، دوست دارم با تو جان گیرم

با تو جان ببازم ، تو اجازه دادی عشقت را احساس کنم

تو به من دل سپردی من هم دلمو باختم ، پس با تمام وجود میگویم تو را می پرستم !

.............................................

در شیارهای قلبم به دنبال کدامین عشق می گردی ؟

عشق من در آینه ای است که هر روز به آن می نگری !

.............................................

به یاد آشنایان آشنا باش

به پیوندی که بستیم با وفا باش

همیشه یاد تو در خاطرم هست

تو هم هرجا که هستی یاد ما باش

.............................................

اشک ها اسکی سوارانی ماهرند که از زیر چشم ها شروع به حرکت می کنند

و از گونه ها با مهارت می پرند و در کنار لب ها از خط پایان می گذرند

.............................................

به درد هم اگر خوریم قشنگ است

به شانه ، بار هم اگر بردیم قشنگ است

در این دنیا که پایانش به مرگ است

برای هم اگر مردیم قشنگ است

.............................................

گر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید ، برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم

اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید ، برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن را خواهم زد

عشق بها دارد ، من و تو بودیم و یک دریا عشق ، حالا من هستم و یک دنیا اشک

آری ، عشق بها دارد

.............................................

ارزش بودنت را همیشه از اندیشه ی یک لحظه نبودنت می توان فهمید

.............................................

پروانه صفت چشم به او دوخته بودم

وقتی که خبردار شدم سوخته بودم

خاکستر جسمم به سر شمع فرو ریخت

این بود وفایی که من آموخته بودم

.............................................

بهار ثانیه ثانیه پیشتر می آید

و اینجا کسی هست که به اندازه ی تمام شکوفه های بهاری

برایت آرزوهای خوب دارد

.............................................

از استخوانم برایت قلمی می سازم

و از خونم مرکب تا بنویسم دوستت دارم

.............................................

من که در پیله ی خویش شوق پروانگی از یادم رفت

لااقل موقع رفتن بسپار ابر جای تو ببارد به سرم

ماه جای تو بتابد به شبم و سرانگشت بزند گاهگاهی به دلم

شاید این تلخی ایام غم انگیزم را باز با یاد تو از یاد ببرم !