گلبرگ سرخ جملات عاشقانه شماره شصتم
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
FA
هست طومار دل من به درازاي ابد
بر نوشته ز سرش تاسوي پايان تو مرو
احترام من نسبت به تو به تنت زار می زند!
باید کمی از پهلوها برایت تنگش کنم
تا کمی اندازه ات شود . . !
خیلی وقت است فراموش کرده ام …
کدامیک را سخت تر می کشم … ؟
رنــــج !
انتظار !
یا نفس را …
من دلـــم را صــابــون زدم به عـشـــق او
چـــرا چـشـمانـم می سـوزنــــد؟ …
دلتنگی یعنی ایستادن در کنار دریایی بزرگ
و کلافه شدن با یک خاطره کوچک .....
شعرهای ناگفته ی زیادی داشتم
گذاشته بودمشان برای دخترانی که قرار بود از این به بعد عاشقم کنند
دیشب با اولین بوسه ات
تمامشان را سرودم ...
من از تو ميمردم
اما تو زندگاني من بودي
تو با من ميرفتي
تو در من ميخواندي
وقتي که من خيابانها را
بي هيچ مقصدي ميپيمودم
تو با من ميرفتي
تو در من ميخواندي
بی شک
کپی رایت را
خدا رعایت کرد
وقتی
تو را
بی همتا آفرید . . .
هیچ کجا هم جاییست !
همانجاییست که بی تو میشود بود . . .
چه ساده بودم
آن هنگام که می پنداشتم
شکستنه دله کسی
ناگوارترین حادثه ی عالم است.
امروز که دلم شکست
عالمی تکان نخورد
به سادگیه خودم می خندم !!
هـرکه مــی خــواهـی بـــاش
ایـن عادت مـشترک انسـانهــاســت
تـــو نیــز ، روزی , ســاعـتی , لـحظــه ای
احــساس خـواهـی کـرد کـــه
هیــچکـس دوسـتت ندارد
سر به گوش من بگذار
و آرام بگو :
دوستت دارم…
از چه می ترسی ؟!
فردا دوباره میتوانی انکار کنی…
کجای زندگی را با تو مشترک بوده ام؟؟؟!!!...
که حالا تلفن خوش خیالت تو را...
مشترک مورد نظر من میخواند...؟!
مورد نظر شاید...ولی مشترک...!؟
هه...گفتم که خوش خیال است...!!!
من + تو = محال
پرستوی من تویی . .
می آیی
بهار میشوم . . .!
می روی
پاییزم . . .
عادت کوچ را فراموش کن
بیا و نرو
بیا و به من کوچ کن و
فصلِ مرا بهار باش تا همیشه . . .
تـنــــــــــــــم، پـــــــــر از زخـــــــــــم هــائـیـسـت.....
کــــه قـــــراربـــــود وقـتـــــــــی بــــــزرگ شــدم،
یــــــــادم بـــره.....
دنیا پر از آدمهایی است که همدیگر را گم کرده اند
تنهایی،
صدای آکاردئونی ست
که هیچ وقت نمی فهمم
از کجای خیابان می آید...!
«يه دختر بچه، با يه دوچرخه»
يه دختر بچه، با يه دوچرخه،
خيلی وقته تو خوابام میچرخه...
به من میخنده مثلِ يه پَری
با دوتا چشمِ نازِ دَدَری
تو يه دامنِ گُل دارِ حریر،
رکاب میزنه با يه چرخِ پير
يه دوچرخه ی سبزِ زنگزده،
که انگار فقط يه راه بلده
راهِ خونهی خوابای منو،
راهِ دنیامو به هم زدنو...
اون دختر کيه؟ کی باخبره؟
از من واسه کی خبر میبره؟
از کجا مياد؟ به کجا میره؟
چرا هيچ وقت از يادم نمیره؟
شايد اون تویی! همسایهی دور!
همبازیه اون روزای پر نور!
تویی که وقتِ گرگم به هوا،
با من از دیوار می رفتی بالا
منو میشوندی ترکِ دوچرخهت،
با من میرفتی تا آخرِ خط...
تویی که آخر یه شب توی خواب،
رفتی از پيشم بیسوال جواب!
همون شبی که زلزله اومد،
خونههامونو از کوچه خط زد
همون شبی که شهرمون لرزید،
بعدش یه هفته بارون میباريد
با اون دوچرخه تا کجا رفتی؟
مادرم میگفت با خدا رفتی!
اما من هیچوقت باور نکردم،
حتا هنوزم پیات می گردم...
تا بیای و باز مثل قدیما،
بریم بازیِ گرگم به هوا
اين بار که تو خواب تو رو ببینم،
ميام و ترکِ چرخت میشينم
تا منو از این دنيا ببری
با اون چشمای نازِ ددری
همون چشما که هنوزم گاهی،
ميان سراغم تو بیپناهی
تو اون دختری که با دوچرخه،
تا همیشه تو خوابام میچرخه...
باور کن که می شود
قانون ها را انکار کرد
از نیمکره غربی
به سوی
نیمکره شرقی
پرواز کرد
باور کن که می شود
با یک لبخند
بند های کفش
چمدان
جاده
اتوبوس
قطار
هواپیما
و تمام فاصله را
انکار کرد
باور کن که می شود
عشق را در فاصله ها
هم اثبات کرد...