گـوش مـاهـی هـای سـاکـت

جـیـرجـیـرک هـای خـامـوش

کـلاغ هـای بـی خـبـر

هـمـه بـه احـتـرام نـبـودنـت سـکـوت کـرده انـد . . .

 

بدون قافیه ماندم، دل غزل تنگ است

چقدر شاعر این روزها دلتنگ اســـت

مرا به خال لب دوست بازگردانـیــــــد

اگر چه بین من و او هزار فرسنگ است

 

امتداد فاصله از اعتبار عاطفه نمی کاهد

همیشه هستی ، همین حوالی . . .

 

میان آن همه الف و ب و مشق دبستان …

آنچه در زندگی واقعیت داشت خط فاصله بود …

 

چندان هم دور نیستی ؛

فقط به اندازه ی یک نمیدانم از من فاصله گرفته ای !

آری ، “نمیدانم” کجایی ؟

 

مگر بین منو تو چقدر فاصله است

که هر چقدر سکوت میکنم …

نمیشنوی ؟

 

اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست

وفا آن است که اسمت را درون سینه ام دارم

 

روزگـار نبودنت را برایم دیـکـتـه می کند

و نـمـره ی من باز می شود صـفر !

هنوز نـبودنـت را یاد نگرفته ام …

 

با یک عالمه فاصلـــه از خودم

انتظــــار دارم به تو برسم !

از اول هم آرزوهـــــایم محــــال بودند …

 

اونی که گفته :

دوری و دوستی !

یا طعم دوستی رو نچشیده ؛

یا درد دوری نکشیده …

 

بــآ مـَن از بـودن بـگـــو …

گـوشــم را کــَـر کـرده….

هـیـآهـوـےِ نــَـبودنـتـــ ـــ ـ

 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد

 

به وسعت ندیدن نگاهت خسته ام

چگونه بشکنم ثانیه های سنگین دوریت را ؟؟؟

 

با اینکه ازم دوری اما هر وقت دستمو میزارم رو قلبم ، میبینم سر جاتی !

 

اگر چه عاشقی پر شور بودیم / به خود نزدیک و از هم دور بودیم

شب و روز از جدایی می‌سرودیم / من و تو وصله‌ای ناجور بودیم . . .

 

یارم از بهر فراقت به کجا سر بزنم / شوق دیدار تو دارم ، به کجا پر بزنم ؟

 

گرچه کردم ذوقها از آشناییهای او / انتقام از من کشید، آخر جداییهای او . . .

 

سنگ هایی که به دیوار فراق تو زدم

کعبه میشد من اگر خانه بنا می کردم …

 

نفسم

تو در شمالی و من در جنوب

کاش دستی نقشه را از میانه تا کند

 

درد ، مرا انتخاب کرد

من ، تو را

تو ، رفتن را

آسوده برو ! دلواپس نباش

من و درد و یادت تا ابد با هم هستیم

 

من صبورم اما …

بی دلیل از قفس کهنه ی شب میترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند

میترسم

 

من

مثل بادکنکی به دست کودکی

هرجا می روی با یک نخ به تو وصلم

نخ را قطع کنی ، میروم پیش خدا !

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

همچو شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

در دوری لذتی است که در با هم بودن نیست

چون در با هم بودن ترس از فراق است و در دوری شوق دیدار . . .

 

رفتــه ای

و مــن هــر روز،

بــه مــوریــانــه هــایــی فکــر مــی کنــم

کــه آهستــه و آرام

گــوشه هــای خیــال ام را مــی جــونــد!

تــا بــی “خیــال” نشــده ام،

بــرگــرد . . .

 

هرگز از دوری این راه مگو!

و از این فاصله ها که میان من و توست

و هرگاه که دلت تنگ من است،

بهترین شعر مرا قاب بکن

به نگاهت بگذار!

تا که تنهایی ات از دیدن من جا بخورد!

و بداند که دل من با توست

و همین نزدیکی ست

 

گرچه از فاصله ی ماه به من دورتری

ولی انگار همین جا و همین دورو بری

ماه میتابد و انگار تویی میخندی

باد می آید و انگار تویی میگذری

 

میخواستم تصویر با تو بودن را نقاشی کنم،

دیدم فاصله بینمان در ورق جا نمی شود،

کمی نزدیکتر بیا

میخواهم با تو بودن را حس کنم …

 

استخوان هایم را به دانشمندان بسپارید …

شاید بفهمند نه یخبندانی بود نه بیماری مهلکی !

من از دوری تو منقرض شدم …

 

آنقـدر نیستـی

کــه گاهــی حـــس مـی کنـم

عشــق را نسیـه به مـن داده ای

بی تـابــم !

نقـــد می خــواهـمــت . . .

 

مثل این که این دل، آدم بشو نیست !

با لبخندت خر می شود و با دوریت سگ !

 

شنیدی میگن خیلی دور ، خیلی نزدیک ؟

اولی دستامونه ، دومی دلامونه

 

تو و فاصله با هم یکی شدید

من و پاهام به رسیدن ناامید

کاش میشد می رسیدم تا می دیدم

تو و فاصله به هم چیا میگید ؟؟؟ !!!

 

بعضی وقتها چشمم به قلبم حسودیشون میشه ، میدونی چرا ؟

چون تو همیشه تو قلبمی ، ولی از چشم دوری !!!

 

فکر کردم آسمان را می توان تسخیر کرد

آب اقیانوس را با آه خود تبخیر کرد

فکر کردم رفتنت را می توان از یاد برد

هیچ دانستی ؟ دلم را رفتن تو پیر کرد

 

پای من خسته از این رفتن بود

قصه ام قصه دل کندن بود

دل که دادم به یارم دیدم

راهش افسوس جدا از من بود . . .

 

عقل گفت که دشوارتر از مردن چیست؟

عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است . . .

 

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

بااشک تمام کوچه را تر کردم

دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد

وابستگی ام را به تو باور کردم . .

 

یارم از من بی سببب رنجید و رفت / گریه را دید و بر من خندید و رفت

وقت رفتن دیگر از ماندن نگفت / قصه ناگفته ها را نشنید و رفت

تشنه بودم همچو دشتی پر عطش / مثل باران بر تنم بارید و رفت

گل فراوان بود از باغ من / غنچه ای نشکفته را برچید و رفت . . .

 

بی تو پیمودن شب ها شدنی نیست

شب های پر از درد که فرداشدنی نیست

گفتم که برایت بفرستم دل خود را

افسوس که نامه دلم تا شدنی نیست

 

دور که میشوم، نزدیکتر می آید…!

نزدیک که میشوم، دورتر میرود…!

انگار که این ” فاصله ”

همیشه باید به شکلی رعایت شود !

 

زمستان است

و من شنیده ام روزها کوتاه تر میشوند

ولى . . .

نمیدانم چرا دارند این روزها

هى بلندتر میشوند، بى تو !

 

بین

من و تو

مرگ نمی تواند جدایی بیندازد…

فاصله که دگر هیچ…

 

مرا نمیخواهی دیگر میدانم

حتی اگر مرا ببینی هم نمیشناسی مرا دیگر میدانم

اینک همان نامه ای که برایم نوشتی را میخوانم

چه عاشقانه نوشته ای همیشه با تو میمانم

 

ببار ای باران ، ببار که غم از دلم رفتنی نیست،

اشکهای روی گونه ام دیدنی نیست.

ببار ای باران که این تنهایی تمام شدنی نیست،

آن لحظه های زیبا تکرار شدنی نیست.

ببار ای باران که شعر تلخ جدایی خواندنی نیست ،

غم تلخی که در سینه دارم فراموش شدنی نیست

 

هنوز هم نمیدانم اینجا چه فصلیست ، که من کال ماندم و به تو نمی رسم !

 

در قفس افتاده ام فکر رهایی نیستم

دل به عشقت داده ام فکر جدایی نیستم

 

انگشتانت را به من قرض بده…برای شمردن لحظه های نبودنت کم آورده ام…

 

یک نفر آمد صدایم کرد و رفت / با صدایش آشنایم کرد و رفت

نوبت اوج رفاقت که رسید / ناگهان تنها رهایم کرد و رفت