شب ها خوابم نمی برد…

از درد ضربات شلاق خاطراتت روی قلبـــــم

بی انصاف…

محکم زدی ،

جایش مانده است…

 

میــــــشِه تَـــنهایی بــ ــازی کَــرد

میـــشِه تَـــنهایی خـــَندیـد

میــــــشِه تَـــنهایی ســَفَر کـــَرد

ولـــی خـــِیلی ســـَختِه تـــَنهایی…

تـــــَنهایی رو تَـــحـــَمُل کـــــَرد

 

آدمـــــ هـا کـه " عـوض " می شونـد …

از " سـلام " و " شـب بـخیـر " گـفتـنشان

مـی شود ایـن را فـهمیـد !

از "بوسه هایشان "

از " حـرف هـا " و " نـگاه هـا "

از گـودال هـای ِ عـمیـقی کـه بیـن ِ تــو و خـودشان می کـَـنـند

و تـویـش را پُــر از دلیـل مـی کُنـند ….!

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه ان ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو زبی رنگی دریا گفتند

موج در موج دراین خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز دراین فاصله ها خواهم مرد……

 

جریان چیست ؟ چرا پیدا نمیشود جسد آنانی که ادعا میکنند برایمان میمیرند ؟

 

هی کافه چی نیمکت هایت را تک نفره بچین اینجا همه تنهایند

 

می نویسم (دوستت دارم ولی پرانتز رو نمی بندم بذار این جریان تا ابد ادامه داشته باشه

 

به نسل های بعد بگویید …

که نسل ما نه سر پیاز بود نه ته پیاز …

نسل ما خود پیاز بود …

که هر که ما رو دید گریه کرد

 

عشق مثل گنجیشکه اگه سفت بگیری می میره اگه شل بگیری میپره

پس سعی کن طوری بگیری که تو دستات خوابش ببره.

 

روزی خواهم آمد ؛

روزی که تو التماس می کنی

و من آنروز مانند امروز تو

با تو رفتار نخواهم کرد!

 

اگه که مثل گذشته به من احساسی نداری؟

اگه فرصتی نمونده چرا تنهام نمیذاری؟

چرا روح عاشقت رو از وجودم نمیگیری؟

چرااز زندگی من، ازدلم بیرون نمیری؟

من کجای زندگیتم،که دیگه توروندارم؟

که نه میتونم بمیرم نه میشه طاقت بیارم

من کجای زندگیتم،که تو دوری از وجودم؟

من که هروزی که میگذشت بیشتر عاشق توبودم.

همیشه یه چیزی انگار مانع خوشبختیی ماست!

همیشه تودوری ومن دلخوشیم به صبح فرداست

زندگی شاید همینه،یه تلاش بی سرانجام!

یه نشونه که بدونم بیشترازهمیشه تنهام

من کجای زندگیتم؛که دیگه توروندارم؟

که نه میتونم بمیرم نه میشه طاقت بیارم.

 

گاهی وقتا دلم میخواد یکی ازم اجازه بخواد

که بیاد تو تنهاییم …. و من اجازه ندم !

و اون بی تفاوت به مخالفتم بیاد تو و آروم بغلم کنه و بگه

مگه من مردم که تنها بمونی … !

 

خوش به حال آسموטּ ڪہ هر وقت دلش بگیره بے بہونہ مے باره …

بہ ڪسے توجہ نمے ڪنہ …

از ڪسے خجالت نمے ڪشہ…

مے باره و مے باره و…

اینقدر مے باره تا آبے شہ … ‌

آفتابے شہ …!!!..

 

سکوت چه زیباست…وقتی تمام حرفها

از توصیف مهربانیهایت عاجزند

رفتــــــــــی ، ندانستــــی که بــــــــــی تــــــــــــــــــــو

چه غریبانـــــه می گـــــذرم از کوچـــــه پس کوچـــــه های تنهایـــــی

رفتی ، نگفتـــــی که بـــــی تو

چه غمگینـــــه روزهـــــای بهـــــاری

رفتـــــی و ندیـــــدی بـــــی تو

سرای سینـــــه ام پـــــر آه گـــــشته

رفتی امـــــا؛

سفر بهانه ای بیـــــش نبـــــــــــــــود.

 

سایه ام امشب ز تنهایی مرا همراه نیست

گر در این خلوت بمیرم هیچ کسی آگاه نیست

من در این دنیا به جز سایه ندارم همدمی

این رفیق نیمه راهم گاه هست و گاه نیست….

 

کفشهایم که جفت میشوند دلم هوای رفتن میکند من چه کودکانه

دلتنگ تومیشوم"بی انکه فکرکنم ایا کسی دلتنگ من میشود!!!

 

با گرگ ها که زندگی میکنی زوزه کشیدن را بیاموز

 

خدایا بفهمانم که بی تو چه می شوم، اما نشانم نده

خدایا! هم بفهمان وهم نشانم بده که با تو چه خواهم شد

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

اینک نامش زندگیست من را کشت …

مانده ام آنکه نامش مرگ است با من چه میکند؟؟؟!

 

یکـے از بزرگتـَرین عیبــــ آدما این استـــ که

عاشقـــآنـه تــَرین روابطشــان را بــِه

خاطر حَرفـــ دیگران بـه گــند مے کشانَنـد

 

ای غریبه آشنایم می شوی …؟

تو طبیب غصه هایم می شوی …؟

من همیشه گریه هایم بی صداست …

تو صدای گریه هایم می شوی …؟

مشق هایم را نوشتم باد برد …

شاهد این ادعایم می شوی …؟

من نمازم را همیشه خوانده ام …

تو خدای قصه هایم می شوی …؟

نذر کردم تا بیایی از سفر …

ای غریبه آشنایم می شوی …؟

 

فقط کسی رنگین کمان را می بیند که تا آخر زیر باران بایستد

 

اگر دلت گرفت سکوت کن…

این روزها هیچکس معنای دلتنگی را نمیفهمد!!

 

چقدردلم میخواهد نامه بنویسم…تمبروپاکت هم هست ویک عالمه حرف..

کاش کسی جایی منتظرم بود…

 

بیچاره عروسک دلش میخواست زار زار گریه کند اما خنده را بر لبانش دوخته بودند

 

لبخند می زنم

پشت لبخندم پنهان می شوم

تمام درونم نابود می شود و لبخند می زنم

 

ترجیح مــےدهم همــﮧ را غریبــﮧ صـدا کنم.!

تا وقتــے از پشت خنجر میزنند…

با خودم بگویم…...…..

بـے خیال..!

از غریبــﮧ بیش از ایـن انتظارے نیست…

 

نقـش یـــک درخــت خشک را در زنـدگی بازی میکـنم

نمیـدانم که بایـد چشم انتظار بهار باشم یا هیزم شکن پـیــر ..

 

هر وقت دیدی حریف داره برنـــده میشه یه لبخنـــد بـــزن تا به بردش شک کنه!

قرار نیست که همیشه من خوش باشم

پارسال من خوش بودم از اینکه در کنارت هستم

امسال دیگری خوش است برای با تو بودن

و سالِ بعد یکی دیگر

از تلاش دست نکش

که چشم ملتی به توست!!!!!!!!!!

 

تنهایــــے یعنے…

یـــــــــــــــادت باشه

وقتـــــــے داری میرے بیرون

دستــــکشت رو هــم ببـــــــرے

چـــــــــــــ ــــون کسے نیــــســت

که دستت رو تو دستاش بگیره و هــا کنه…

 

ســـآده کـ ـه بآشـــــے زود حــَل مـــے شَـــوے

مـــے رَوَنـــد

سُـــرآغ..

مَــــسئـ ـ ـــــله اے

دیگــــر…!

 

ایـ ـن روزهـ ـآ بــه هیـــــچ حَـ ـرفـــے نمـ ـے خَـ ـندَم

جـــــُز حَــــرف هـــآے

عـ ـآشقـــــآنهـ

 

اگر می خوای رنگین کمان را ببینی باید یاد بگیری باران را دوست داشته باشی

 

ارامش سهم قلبی ست که در تصرف خداست……

قلبت ارام و لحظاتت خدایی…

 

تنهایی یکباره آدم را قورت نمی‌دهد،

بلکه سر فرصت می‌جود.

 

چه رسم جالبی است !!!

محبتت را میگذارند پای احتیاجت …

صداقتت را میگذارند پای سادگیت …

سکوتت را میگذارند پای نفهمیت …

نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت …

و وفاداریت را پای بی کسیت …

و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج !!!

 

تنها این کوه است که اگر به او بگویی دوستت دارم

او نیز بلند فریاد می زند: دوستت دارم دارم دارم . .

 

اگر من شاعرم شعرم تو هستی

اگر من عاشقم ، عشقم تو هستی

اگر من یک کتاب کهنه هستم

بدان زیبا ترین برگش تو هستی

مــن خـــاص نبــــودَم،

فَقـَـط عشـقـَــم بــــے ریــــــا بـــود…

و عـــشـق ِ بـــے ریـــــا کیــمیــاسـتــــــ …!!!!

 

دلـــــت را هنـــگــامــی غـمـــ مـی گیــرد

کهــ نــگــاهــت بهــ دستـــانِ گـــره خورده ی

دو آدمـــ

خیـــره مـــی مـــاند!!!

 

هرگاه دلت گرفت سکوت کن این روزها هیچکس معنای دلتنگی را نمی فهمد

 

هر روز برایت رویایی باشد در دست، نه دور دست، عشقی باشد در دل،

نه در سر، و دلیلی باشد برای زندگی نه برای روز مره گی

 

محکم صدا کن

آنگه زمزمه ی عشق را برپا کن

توانایی از آن توست

میتوانی

 

حـ ـالم گرفتــــه از این شــَهر

کــــه آدمـ هایـش همچــون هوایش ناپایــدارنــد

گــاه آنقـــدر پــاک کــه باورتــــ نمی شود

گـــــاه آنقــــدر آلـــوده که نفســت می گیـــرد

 

تـنـهـایـی مـال آدم هـای شـریـف اسـت

هـرزه هـا هـیـچ وقـت تـنـهـا نـمـی مـانـنـد

کـه مـعـنـی تـنـهـایـی را بـفـهـمـنـد

 

نقــاش خــــوبی نــــبودم…

اما ایــن روزها… به لطـف تــــــــــو…

انـــتظار را دیـــدنی میکــشـم

 

من تو را نمی سرایم !..

تو …

خودت در واژه ها می نشینی ..!

خودت قلم را وسوسه می کنی !!

و شعر را بیدار می کنی !!

 

تو چای می نوشی .

غافل از اینکه کسی اینجاست

که به فنجان درون دستهایت هم حسادت می کند

 

یــه روز مےرسـ ه کـــه…

جــاے خـــالیــ مـَـرا را بـا هیــ ـچ چیـــز نمیـ تــوانـے پـُـر کــُنــے…

 

من گـــــــ ـمان می کـــــردم

رفتنـــــ ـت ممـــــ ـکن نیسـت ..

رفـــــــ ـتنت ممـــکن شد

بـــاورش ممکـــــــــن نیســــــت …

 

یک سنگ کافی است برای شکستن شیشه

یک جمله کافی است برای شکستن قلب

یک بیت کافی است برای عاشق شدن

و یک دوست کافی است برای تمام زندگی

 

"حسادت می کنم به تو … !

که آسان ..

که آسوده ..

فراموش میکنی اما .. …

فراموش نمی شوی

 

مهم نیست که از بیرون چطور به نظر میام!

کسایی که درونم را می بینند، برایم کافی اند

واسه اونایی که از روز ظاهرم قضاوت می کنند، حرفی ندارم

همون بیرون بمونن واسشون کـــافیه!