من مانده ام و دنیایی حرف نگفته

ان روزها گذشتند روزهای پیاپی شور زندگی

روزهایی که بوی امید می داد

لحظه هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند

اما...

حالا من مانده ام و دلتنگی

من مانده ام و دنیایی حرف نگفته

حالا من هستم و خستگی از

رکود لحظه های کبود خاطره

انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ

انگار از ذهن زمان پاک شده ام

و در سیاهی سمج روزهای بی پایان گم

کاش می توانستم

از دیار غریبانه دلتنگی هجرت کنم       

کاش توان این را داشتم

تا مرز رویای سبز با هم بودن پرواز کنم

و در آغوش مهربانی ها جانی تازه بیابم